تازه‌ترین مجموعه داستان آنا گاوالدا توسط انتشارات چترنگ منتشر شد.

به گزارش خبرنگار ایلنا، مجموعه داستان «پس پرده» نوشته آنا گاوالدا با ترجمه عاطفه حبیبی به تازگی توسط نشر چترنگ منتشر شده است.

«پس پرده» مجموعه‌ای از هفت داستان کوتاه است که به صورت اول‌شخص روایت می‌شود؛ لودمیلا، پل، ژان و شخصیت‌های دیگری که نامی ندارند و خود را «من» خطاب می‌کنند. آن‌ها از تنهایی خود با شما سخن می‌گویند، به شما اعتماد می‌کنند و پرده از رازهای خود می‌گشایند.

«عشق مودبانه»، «ماکیزاد»، «سگم دارد می‌میرد»، «یک وعده غذای خوشمزه»، «جان‌های من»، «پیاده نظام» و «پسر» نام‌های این هفت داستان کوتاه در مجموعه «پس پرده» هستند.

ناشر در معرفی نویسنده کتاب نوشته است: آنا گاوالدا از سرشناس‌ترین نویسندگان حال حاضر ادبیات فرانسه با مجموعه‌داستان پس پرده بعد از هجده سال که از اولین مجموعه داستانش، «دوست داشتم جایی کسی منتظرم باشد» بار دیگر به دنیای نویسندگی بازگشته است تا مخاطبان خود را با دغدغه‌های روزانه، احساسی و اجتماعی آشنای شخصیت‌های به‌یادماندنی آثارش همراه کند. تأکید آثار او بر نیازهای عاطفی انسان معاصر است. او به سوژه‌هایی نزدیک می‌شود که برای مخاطبانش کاملاً ملموس‌اند.

پشت جلد کتاب نیز درباره عنوان آن آمده است: این صداها که انگار با هم ترانه‌ای را می‌خوانند چه می‌گویند؟ از تنهایی آدم‌ها و درد از دست دادن حرف می‌زنند. از اعجاز آشنایی‌ها و نیروی عشق مب گویند. عنوان کتاب نیز اشاره‌ای است به لحظه‌ای که پرده از شخصیت‌های داستان کنار می‌رود و باید بدانند چه به دست آورده‌اند و چه از دست داده‌اند.

داستان «پس پرده» نوشته آنا گاوالدا با ترجمه عاطفه حبیبی در 224 صفحه و به قیمت 19هزار تومان توسط نشر چترنگ منتشر شده است.

منتشرشده در تازه های نشر

کتاب «من او را دوست داشتم» نوشته آنا گاوالدا، رمان ‌نویس فرانسوی است. اکثر داستان‌های آنا گاوالدا رگه‌هایی عاشقانه دارند و در آنها تصاویر پراحساسی از روابط زن و مرد در جوامع امروزی ارائه شده است. تاکید نوشته‌های او بر نیازهای عاطفی و خلاءهای عاطفی انسان معاصر است.

«کلوئه» زنی جوان است که عاشقانه همسرش، «آدرین» را دوست دارد. پس از چندین سال زندگی٬ روزی آدرین چمدانش را جمع می کند و به کلوئه می گوید که معشوقه ای دارد و تصمیم گرفته کلوئه را ترک کند. کلوئه همراه دو دختر بچه کوچکش پاریس را ترک می کند و به خانه مادر و پدر آدرین می رود. پدر شوهر کلوئه (پدر آدرین) او و دو نوه اش را به خانه قدیمی خودشان که دورتر از خانه فعلی شان است می برد تا آن ها کمی حال و هوا عوض کنند. پدر آدرین٬ پی یِر٬ مردی خشک و بی سر و صدا است... پی یِر سعی می کند خودش را به شرایط فعلی وفق دهد... با نوه هایش خوش بگذراند و با کلوئه حرف بزند. گفت و گویی طولانی میان زنی جوان و پدر شوهرش شکل می گیرد. پدر شوهر به او می گوید که چگونه عشق بزرگش را به دلیل اشتباهاتش از دست داده است...

راز جذابیت رمان من او را دوست داشتم، علاوه بر سبک خاص گاوالدا در داستان‌نویسی، برخورداری از مضمونی است آشنا، مضمونی که بر پایه موقعیتی در زندگی یک زوج شکل‌گرفته که در هر جای دنیا می‌تواند اتفاق بیفتد، نوع نگاه نویسنده و پرورش این داستان هم به‌گونه‌ای ست که کیفیتی ملموس به این موقعیت انسانی داده و متکی به زمان و مکان نیست. البته این بدان معنا نیست که زمان و مکان جلوه‌ای در این رمان ندارد، بلکه برعکس آن‌ها به‌عنوان جزئیات کار جایگاه خود را دارند اما به کیفیت فراگیر ایده مرکزی رمان لطمه نمی‌زنند.

این رمان شاید شاهکار نباشد اما در نوع خود اثری عاشقانه و ارزشمند است که به شکلی در خور اعتنا، خواننده را با خود همراه می کند.

 

در متن می خوانیم:

  • زندگی حتی وقتی انکارش می کنی حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است.
  • باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد، آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد؛ به چیز دیگری فکر کرد، باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد...
  • او را بیشتر از هر چیزی در این دنیا دوست داشتم . بیش از هر چیزی ... نمی دانستم آدم می تواند تا این حد دوست داشته باشد ...
  • آدمهایی که درون سختی دارند با همه ی وزن خود روی زندگی می‌پرند و تمام مدت به خود رنج می‌دهند... اما آدمهایی که درونی نرم دارند وقتی شوکی به آنها وارد شود کمتر رنج می‌کشند...
  • تو در مورد دلتنگی واقعی چیزی نمیدونی چون این تنها زمانی اتفاق می افته که کسی رو بیشتر از خودت دوست داشته باشی !
  • عشق به سراغم آمد همانطور که بیماری می آید، بی آنکه بخواهم، بی آنکه به آن اعتقادی داشته باشم، خلاف میلم و بی آنکه بتوانم از خودم دفاع کنم و بعد...
منتشرشده در کتاب
یکشنبه, 17 بهمن 1395 11:38

گریز دلپذیر / آنا گاوالدا

کتاب «گریز دلپذیر» نوشته آنا گاوالدا، رمان‌نویس فرانسوی است که توسط الهام دارچینیان به فارسی ترجمه شده است.

او یکی از نویسندگانی است که طی چند سال اخیر توانسته به یکی از پرمخاطب‌ترین نویسندگان در ایران و جهان تبدیل شود. اکثر داستان‌های او رگه‌هایی عاشقانه دارند و در آنها تصاویر پراحساسی از روابط زن و مرد در جوامع امروزی ارائه شده است. تاکید نوشته‌های او بر نیازهای عاطفی و خلاءهای عاطفی انسان معاصر است.

«گریز دلپذیر» آخرین اثر گاوالدا است، رمانی کم‌حجم اما سراسر گیرایی، گفت‌وگوهای خیال‌پردازانه، سفری شادمانه به دنیای کودکی در کنار خواهر و برادرهامان، آن زمان که هنوز بزرگ یا پیر نشده بودیم. ماجراجویی خواهران و برادرانی که از جشن عروسی یکی از فامیل های خود می‌گریزند تا چند ساعتی، زندگی روزمره و رنج خود را فراموش کنند تا شاید دوباره آن آرامش که زندگی‌شان در نقش آدم های بالغ و بزرگسال از آنها ربوده، بازیابند. وقتی این داستان را می‌خوانیم، آرزو می‌کنیم ای کاش عضوی از آنها بودیم.

گاوالدا در این کتاب با نوشتار صریح، واژه‌ها و جمله‌های موجزش، مشاهده‌ گرِ سراپا چشمِ رویدادها و واقعیت‌هایی است که از نگاه ما دور می‌ماند یا به نظرمان بی‌اهمیت می‌رسد، همان‌ها که زیر بار روزمرگی مدفون شده‌اند. گاوالدا از نزدیک و با شیفتگی به انسانها نگاه می‌کند، آنها را دوست دارد، گویی برای کسانی که کتاب خواندن هم دوست ندارند می‌نویسد.

 

جملاتی از متن کتاب:

  • همیشه که صبر کردن، بخشیدن، ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که همه چیز درست می شود. لازمه گاهی وقت ها دست از این تظاهر کردن برداری، باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ. وقتی میمانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩم ها ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ ﺁﺩم ها ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ، ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ...
  • احساس هر دو ما از بودن، بر مفهوم نیمی از همه چیز، استوار است و جالب آن که هر یک از ما بدون آن دیگری نیمه کاره است. با این همه بسیار از یکدیگر متفاوتیم... او از سایه خود می‌ترسد، من سوار سایه ام می‌شوم. او چهاربیتی‌ها و قصیده‌ها را کپی می‌کند، من از اینترنت نمونه موسیقی‌ها را دانلود می‌کنم. او شیفته نمایشگاه‌های نقاشی است، من نمایشگاه‌های عکس را بیشتر دوست دارم. هرگز آنچه را در دل دارد نمی‌گوید، من دوست دارم همه چیز روشن باشد. او نمی‌داند چطور خوش بگذراند، من از فرط خوشگذرانی نمی‌توانم بخوابم. او بازی کردن را دوست ندارد، من دوست ندارم ببازم...
  • در خانه ای که آدم ها یکدیگر را دوست ندارند بچه ها نمی توانند بزرگ شوند. اینطور نیست؟ نه نمی توانند. شاید قد بکشند اما بال و پر نخواهند گرفت...
  • بله، کودکی آنها جور دیگری بود... آن‌ها تعمیر کردن قایق‌های کوچک را بلد بودند، عود می‌سوزاندند و با طعم انگورهای وحشی آشنا بودند. حادثه‌ای که خیلی تکان‌شان داد، مخفیانه پشت در گاراژ نوشتند: امروز 8 آوریل کشیش را با شورت دیدیم. و بعد، با هم تلخی جدایی پدر و مادرمان را تجربه کردند.
منتشرشده در کتاب