بیست و یکمین نشست از سلسله نشست های بازخوانی هشت بهشت به رمان «مرشد و مارگریتا» رمان جاودانه «میخائیل بولگاکف»اختصاص یافت.

این کتاب یکی از 1001 کتابی است که به توصیه سایت آمازون باید پیش از مرگ بخوانیم، که توسط عباس میلانی به زبان فارسی ترجمه شده است.
نویسنده، ۱۳ سال پایانی عمرش را وقف نوشتن این کتاب کرد، هرچند تا ۲۵ سال بعد این کتاب اجازه چاپ نیافت. قالب این رمان، سبک رئالیسم جادویی است. داستانی که با بن‌مایه‌های اجتماعی و فلسفی که در جا‌به‌جای آن مذهب نیز نقش دارد.
مرشد و مارگریتا شاهکار بولگاکف و یکی از متن های مهم ادبیات جهان در قرن بیستم است. در این اثر سه داستان شکل می گیرد و پا به پای هم پیش می رود و گاه این سه در هم تنیده می شوند و دوباره باز می شوند تا سرانجام به نقطه ای یگانه می رسند و با هم یکی می شوند. یکی داستان سفر شیطان به مسکو در چهره یک پروفسور خارجی به عنوان استاد جادوی سیاه به نام ولند به همراه گروه کوچک سه نفره اش: عزازیل، بهیموت و کروویف. دوم داستان پونتیوس پیلاطس و مصلوب شدن عیسی مسیح در اورشلیم بر سر جلجتا و سوم داستان دل دادگی رمان نویسی بی نام موسوم به مرشد و ماجرای عشق پاک و آسمانی اش به زنی به نام مارگریتا.
در این اثر، بولگاکف تنهایی ژرف انسان معاصر در دنیای سکولار و خالی از اسطوره و معنویت معاصر را گوشزد می کند. دنیایی که مردم اش دل باخته و تشنه معجزه و جادو و چشم بندی اند و گویی خسته از فضای تکنیک زده و صنعتی معاصر با ذهنی انباشته از خرافه منتظر ظهور یک منجی یا چشم به راه جادوگران افسانه ای اند و هنوز هم چون اجدادشان محو تماشای حرکاتی جادویی و نا متعارف اند و هنوز هم علم و مدرنیته را باور نکرده اند و آن را به چیزی نمی گیرند.
داستان با هم صحبتی و قدم زدن دو روشنفکر لاییک در یکی از پارک های مسکو آغاز می شود: یکی میخاییل الکساندر، یا همان برلیوز. نویسنده ای مشهور و سردبیر یکی از مجله های وزین ادبی پایتخت و رییس کمیته مدیریت یکی از محافل ادبی مسکو و دیگری جوان شاعری به نام ایوان نیکولاییچ پونیریف که با نام مستعار بزدومنی شناخته می شود. برلیوز به نوعی نماینده روشنفکران رسمی و صاحب باند و باند بازی های ادبی ست که محافل مافیایی ادبی راه می اندازند و اندیشه ای سطحی و تک بعدی دارند و دگر اندیشان را مجال رشد و نمو و شکوفایی نمی دهند و تنها به آنان که مرید و سرسپرده شان باشند اجازه فعالیت می دهند و دیگران را زیر پا له می کنند. شعر و آثار سفارشی می پذیرند و شبکه ای تار عنکبوتی در تمام نشریات مهم و سرشناس تنیده اند. سایه این روشنفکران و نویسندگان رسمی بر تمام عرصه ادبی و محافل نویسندگی سنگینی می کند و نگاه تحمیلی شان در همه جا گسترده است. یکی از قربانیان این باند های مافیایی، قهرمان این رمان یعنی مرشد است که در فصل های بعدی رمان ظاهر می شود و می بینیم که این حضرات ریش و سبیل دار چه بلایی به سر او با آن همه خلاقیت و عشق و شور آورده اند.
در پایان این داستان شگفت و در یک فضای سیال و فرار سورئالیستی دو دل داده یعنی مرشد و مارگاریتا که اکنون به کمک ابلیس به وصل هم رسیده اند، هر دو سوار بر اسب، سرخوش و شادان به دنبال ولند از آستان این جهان می گذرند و برای آخرین بار مسکو را از فراز تپه ای می نگرند. شهری که یادآور اورشلیم عهد عیسای ناصری است و اکنون در پی توفان سختی که آن را فرا گرفته در تاریکی و ظلمت محض فرو می رود. آنان سبک بار و سبک بال دست در دست یک دیگر از کرانه های این جهان می گذرند و پا به جهان ابدی می گذارند.
در پایان جلسه مذکور تم های گناه و مجازات، باور، و مذهب توسط اعضای شرکت کننده از داستان استخراج شد. تقدس‌زدایی، و شکستن کلیشه‌های شخصیت‌های تاریخی و مذهبی یکی از نکات جالبی بود که از متن داستان استنباط ‌گردید.

جلسه بازخوانی " مرشد و مارگریتا" پنج شنبه 16 شهریورماه 96 در محل کتابخانه هشت بهشت با حضور علاقه مندان به کتاب و کتابخوانی برگزار شد.
مریم هویدی

منتشرشده در رویداد ها

وقتی نیچه گریست که شاید باید نامش را وقتی نیچه خندید گذاشت، رمانی موشکافانه از احساسات پوشیده، توهمات و تعاریف نادرستی است که هر کدام میتوانیم از خودمان داشته باشیم و شاید زمان بسیاری را در اثر توهمی که فکر میکنیم واقعیت است رنج می کشیم.
اگردر حین مطالعه این رمان، جرأت این را داشته باشیم که بسیاری از سوالات بین نیچه و پروفسور بروئر را از خودمان نیز بپرسیم قطعاً به یک کشف جدید از خودمان، خواسته ها و معنای رفتارهایمان می رسیم.
در این رمان گوشه ای از زندگی نیچه، فروید، بروئر و سالومه توسط تخیل قوی اروین یالوم به تصویر می آید. و اندیشه هایی از نامبردگان، در قالب گفتمانی که بین بروئر و نیچه صورت میگیرد بیان می شود.
یالوم بسیار ظریف به معنا و منشاء رفتارها می پردازد و نکته جالب اینکه، این تحلیل روانکاوانه را در قالب اندیشه های فلسفی نیچه، فروید و بروئر بیان میکند. حسرت های مانده بر دل، حس قربانی بودن، گذشت، ترس از مرگ، پناه بردن به اجتماع و بسیاری از احساسات درونی را معنایابی میکند و خودفریبی انسان را آشکار میکند. به اعتقاد نیچه باید درماندگی عوامانه به درماندگی والاتری تبدیل شود تا بتوان ریشه درماندگی را شناخت و درمانش کرد.
کتاب در خور حال کسانی است که معتقدند قربانی ادامه ی زندگی هستند و با رنج زندگی را تحمل میکنند چون این هوشیاری را به مخاطب می دهد که این تحمل یک انتخاب خودخواسته است. از سوی دیگر به خوبی نقاب هایی را که با توجه به مسایل به چهره می زنیم برایمان آشکار میکند.

داستان از عکس روی جلد شروع می شود زنی با تازیانه در دست، کنار نیچه و دوست مشترکشان "پل ره"، که اگر کمی از نیچه خوانده باشیم این جمله معروف به ذهن می رسد:" به سراغ زنان اگر میروی تازیانه را فراموش نکن. در حالیکه بر خلاف گفته ی نیچه تازیانه در دست لوسالومه است!

لو سالومه زنی که با تعدادی از مشاهیر زمان خودش از جمله؛ نیچه، ریلکه و فروید مرتبط بود، آغاز گر داستان است وتا آخر کتاب اراده ی او منجر به شکل گیری رابطه بین نیچه و بروئر می شود اگر چه شاید در کل کتاب نام زیادی از او برده نشده باشد.
لو سالومه را بیشتر به دلیل عشق نیچه به او و سپس خیانت او می شناسند. دستمایه اصلی داستان شاید به نوعی تاثیر زنانگی بر روح متفاوت نیچه و بروئر است. نیچه ای که از کودکی در جمع زنانه و مذهبی بزرگ شده و در بزرگسالی از زنان رویگردان است و بروئری که زن برایش از اهمیت ویژه ای برخوردار است.
تاثیر زن (عشق) در افکار هرکدام منجر به تعریف و گاردی است که هر یک از خود دارند.

نیچه در اندیشه ها و آموزه های فلسفی خود غرق است که "لو سالومه" سر راه او قرار میگیرد، در اندیشه های نیچه اظهار نظر میکند، هم صحبت خوبی برای اوست و راه و رسم اغواگری را نیز میداند. نیچه دلبسته او میشود ولی با رد پیشنهاد ازدواج از سوی سالومه، بیش از پیش تنها می شود و با ناکامی در این رابطه ی عاطفی سرخورده شده و بیشتر از قبل تنها و انزوا طلب می شود.
سالومه بعد از این اتفاق به دنبال درمان نیچه ، نزد دکتر بروئر پزشک معروف و حاذق وینی میرود و از او می خواهد بدون اینکه نیچه بداند، سردرد و میگرن نیچه را مداوا کند و در واقع خود را مسئول وضعیت نابسامان جسمی و روحی نیچه میداند. نیچه با تدابیر مخفیانه سالومه به مطب بروئر می‌آید و با وجود عدم تمایل ومقاومت سرسختانه اش به درمان، دکتر بروئر او را راضی به درمان می کند.
نیچه محوریت اندیشه اش حقیقت است و در دیدار اول با بروئر با چند سوال مبنی بر اینکه چرا او اصرار به درمان نیچه دارد؟ هدفش چیست؟ و با به چالش کشیدن پاسخ های بروئر او را دچار شک به رفتارش میکند. داستان با گفتگوی دو اندیشه (نیچه و دکتر بروئر) که از لحاظ شخصیتی درست نقطه مقابل هم ولی هر دو گرفتار تصویر زنان هیستریک و اغواگر هستند، ادامه می یابد.
نیچه حقیقت را به دریا تشبیه می کند که چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد.
یالوم در داستانش این باور نیچه را پررنگ میکند و با پرسیدن و به چالش کشیدن جواب ها، مخاطب را با روشی آشنا میکند که بتواند خودش را بیشتر بشناسد.

یالوم تلاش نیچه را نشان میدهد که قصد دارد انسان به شکلی عریان و بی واسطه با خود آشنا شود. در حقیقت انسان به معنای تمامیت آن (ابر انسان) و بروئر دائماً در برابر این اندیشه نیچه است که برای رهایی از "پوچ‌گرایی" و "روزمرگی" نخست باید با تمامیت زندگی چنان ‌که هست روبه‌رو شد و برای این منظور باید خویشتن را شناخت.

برای نمونه به تحلیل قویترین اندیشه ذهنی بروئر که دلداگی به بیماری است به نام برتا می پردازیم:
نیچه سعی دارد رنجی را که بروئر از پوچی می¬کشد با گفتن فقط یک "نه" به هوسها و تمایلات غریزی او درمان کند. نیچه از او می خواهد در برابر این تصویر بایستد و با تمام قوا به عشق و علاقه ای که به برتا دارد به تصویر ذهنی " نه" بگوید. از او می خواهد که احساس تنفر را در خیالش به برتا بگوید :
" با صدای بلند بگو؛ ازت متنفرم. تا آنجایی که می تونی فریاد بزن و بگو؛ ازت متنفرم، ازت بیزارم".
این جملاتی است که نیچه از دکتر بروئر می خواهد با همه توانش در تصور اینکه به معشوقه اش می گوید فریاد بزند. نیچه، بروئر را به نقطه تناقض وجودیش (حقیقتی که از آن دور است) می برد، همانجایی که میل دارد به برتا بگوید؛ دوستت دارم نیچه او را وادار می کند که بگوید؛ ازت متنفرم. همین تضاد است که او را وادار می کند از تعلقاتش، از آن تصویر اغواکننده دست بکشد. در نهایت نیچه بروئر را با این حقیقت آشنا میکند؛ که او جذب بار معنایی برتاست که حول تصویر برتا می چرخد. اگر بار معنا را کشف کند و آنها را از برتا کم کند، برتا چیزی جز پوست و استخوان نخواهد ماند و تصویر رنج  زا هم او را مدام نخواهد آزرد.
در طی گفتمان نیچه با بروئر، نیچه متوجه نام مادر بروئر که برتا بوده می شود که جوزف در سه سالگی اش او را از دست داده است. نیچه پی به راز بزرگ دلبستگی دکتر بروئر و ارتباط آن با پیوندهای عاطفی با والدین اش می برد و به او می گوید که عشق بزرگ او به برتا چیزی جز پیوند ناتمام عاطفی بروئر با مادرش نیست. مادری را که هرگز حس نکرد در برتا جستجو می کرده است.
بروئر در تضاد وجودی بسر می برد از اینکه برای تمام موقعیت های کاری و روابط خانوادگی اش زحمت کشیده ولی حالا دیگر ارزشی برایش ندارند و میل به رها کردن همه آنها دارد دچار عذاب درونی و رنج است. در رویا به میلش جامه عمل می پوشاند که تمام دارایی و ارزشهای شخصی اش را رها می کند تا فقط خودش بدون همه آنها باقی بماند. همسر و فرزندانش را در کمال تلخی و نامهربانی ترک می کند. اما پس از ترک خانه و کاشانه متوجه می شود که غول عشق او، برتا با دکتری روابط عاشقانه دارد و در جایی دیگر نیز مشاهده می کند که "لو سالومه" در حال انجام ترنم های عاشقانه با فروید دوست نزدیک خود او می باشد. دکتر بروئر سرخورده از برتای تصویری و کاوش در سفر به ناخودآگاه می تواند برتای واقعی را ببیند که عشق او به برتا تنها ساخته و پرداخته ذهن جستجوگرش برای رسیدن به عواطف و معناهای از دست رفته بوده و بدین ترتیب به دنیای واقعی و تعلقات پیشینش برمی گردد تا خود واقعی  را بیابد.
همانقدر که بروئر درگیر کار و خانواده است و به راحتی حاضر نیست از همه چیز دست بکشد و در از دست دادنشان در عذاب است برعکس نیچه نه زنی و فرزندی، نه خانه ای و خانواده ای و هیچ چیزی در دنیا ندارد که او را متعهد و صاحب نام و هویت بکند. او همه را جا گذاشته تا خود را ورای همه اینها بدست آورد و به دکتر بروئر هم پیشنهاد می کند که نباید پشت این نام و وظیفه ها خود را پنهان کند. نیچه در پایان لب به اعتراف می گشاید که او هم درگیر تصویر عشق دختری بنام سالومه است و فقط خودش را پشت گفتگوی خود و دکتر و رهایی از همه پنهان کرده است در حالیکه او هم اسیر تصویر زنی است که همچون بروئر در عذاب است. اما تفاوت بروئر و نیچه در جایگاه انسانی و اجتماعی آنها است.
دکتر بروئر به دنبال بیان درمانی و گفتارهای فلسفی نیچه پی به راز پوچی و "ازخودبیگانگی" خویش می برد. افسردگی دکتر بروئر و تناقض در دلبستگی عاطفی اش به برتا بعدها به فروید کمک کرد تا حاصل تجربیات و تحقیقات خودش را در این زمینه در مقاله ای بنام "ماخولیا و ماتم" تمام کند. زیگموند فروید که سال‌های جوانی‌اش را در این رمان می‌گذراند به عنوان یک شخصیت در حاشیه قصه، عقل منفک برویر است و هر از گاهی با دیدگاهی نو درباره‌ی روان‌درمانی به کمک استاد و دوست خود می‌آید.

در طی مراحل بیان درمانی، یالوم اندیشه های بسیاری از نیچه بیان می کند بریده ای از آنان را با هم میخوانیم.
"انسان قبل از اینکه "ما" بشود اول باید "من" باشد.
زندگی نازیسته چیست؟
ناامیدی بهایی است که فرد برای خودآگاهی می پردازد.
شما میخواهید پرواز را بیاموزید ولی پرواز را نمیتوان با پرواز آموخت. ابتدا باید چگونه راه رفتن را بیاموزیم. و نخستین گام در راه رفتن درک این نکته است کسی که از خویش تبعیت نکند، دیگری بر او فرمان خواهد راند.
نه تنها رشد پاداش رنج است که قدرت هم پاداش رنج است.درخت برای غره شدن بر بلندی اش، نیازمند هوای توفانی است. خلاقیت و اکتشاف جز بار رنج به دست نمی آید.
جلسه بازخوانی "وقتی نیچه گریست" پنج شنبه چهارم آذر ماه در محل کتابخانه هشت بهشت با حضور علاقه مندان به کتاب و کتابخوانی برگزار شد.

در پایان اینکه متن نوشته شده را با نظرات خود تکمیل کنید و نقطه نظرات خود را در ادامه به ثبت برسانید.
مریم هویدی

منتشرشده در رویداد ها

کالیگولا نام یکی از امپراطورهای رم است بعد از مرگ خواهر، دچار تحول و نگرشی متفاوت به زندگی می شود. بعد از این اتفاق سه روز غیب می شود و وقتی به قصر باز می گردد درباره روزهای نبودنش می گوید: «تنها راه تحمل زندگی به دست آوردن ناممکن و چیزهایی است که متعلق به این دنیا نباشد، برای همین او به دنبال به دست آودن ماه بوده است.» راهکارهای او برای رسیدن به سه ناممکن؛ ماه، خوشبختی و ابدیت از او یک امپراطور خونخوار و بیرحم ساخت.

کامو موضوع نمایشنامه را زندگی امپراطوری قرار می دهد که تغییر شخصیتی او در حد اغراق آمیزی به تحریر درآمده است.
پیش از مرگ خواهر شخصیت او آرام، تابع، صاحب هنر و اهل شعر و شاعری است. مرگ او را دچار تغییر جدی می کند. کالیولا بعدِ از دست دادن خواهر طغیاگر و ظالم می شود!
از نظر روانشناسی مرگ 4 مرحله دارد که باید از آن گذر کرد در غیر این صورت انسان دچار آسیب روانی می شود. این مراحل؛ انکار، خشم، غم و پذیرش است. که کامو با پرداختن به زندگی این امپراطور رومی مرحله انکار و خشم را به خوبی نشان می دهد.
واماندگی کالیگولا و عبور نکردن از این مراحل از موجودی آرام یک طغیانگر می سازد. و شخصیت او بسیار دستخوش تغییر می شود. شخصیت از کلمه یونانی (persona) لاتین (personality) گرفته شده است به معنی نقابی که یونانیان قدیم در نمایش های خود به چهره می گرفتند. چهره هایی که در موقعیت های مختلف تغییر می کنند. به طور مثال یک روز در نقش آرام و یک روز در نقش شرور. نقابی که در زندگی شخصی، هر انسانی با آن مواجه است.
نمایشنامه کالیگولا تحلیل خوبی از روانکاوی است و تأییدی بر این نکته که نابسامانی ها، عدم تعادل در جهان فردی و اجتماعی تأثیر موثری در تیپ شخصیتی دارد. و معنای ثبات به شکل غیر قابل تغییر بودن از بین می رود.
آلبرکامو با قلم هنرمندانه ای نمایشنامه کالیگولا را در سال ۱۹۴۴ نوشت. نمایشنامه ای روانشناسانه ای که کامو با دنیای پوچ و بی منطق کالیگولا مفاهیم ذهنی و نگرش فکری خود را به خوبی نشان میدهد. در این نمایشنامه کامو محدودیت های شخصت «بیگانه» -شخصیتی که در انتظار مرگ است- و یا «سیزیف» که او نیز در محدودیت انسانی زندگی می کند را می شکند و از هویت جدیدی می نویسد. کالیگولا جوان است و آزادی را حق مسلم خود می داند، طغیانگر محض است و تلاش می کند به یک الهه تبدیل می شود. تجسم و خواسته ای پوچ که در نهایت با طغیان زیردستان از بین می رود. اما یک خط ارتباطی مشترک با دیگر آثارش دارد و آن هم ارائه مفاهیم طغیان و پوچی است.
شخصیت پردازی کامو به گونه ای است که تا آخر نمایشنامه هیچ کجا حس انزجار و تنفر دائمی نسبت به کالیگولا وجود ندارد. کامو با رفتارهای ظالمانه کالیگولا، فطرت شاعرمآبانه و علاقه مند او به هنر را کتمان نمی کند و نگاه خاکستری خود را به ذهن مخاطب نیز منتقل می کند.
از سوی دیگر کامو با توجه به چند خدایی بودن رومیان، تصویری ارائه می دهد که در دنیای بدون ارزش های مطلق هیچ کس کاملا گناهکار یا بی گناه نیست .
نگرش سیاسی کامو نیز در این اثر به چشم می خورد: کالیگولا نمادی از حکومت های توتالیتر است. شخصیتی که حکومت و مردم را کاملاً درقبضه خود می بیند و با فرض الهه بودن، خود را صاحب اختیار مرگ و یا امکان زندگی مردمان می بیند. تا جاییکه پسر جوان یکی از سران قصر را می کشد و دلیل آن را خیرخواهی بیان می کند. او به گفته خود می خواهد پیرمرد از هراس مرگ پسرش خلاص شود. او حتی معشوقه اش را با دستان خود خفه می کند تا او نیز در استرس مرگ نباشد. برای خودش هم مرگ پر از ترس است ترس از فراموش شدن و رسیدن به پوچی زندگی. چنانچه در پرده چهارم كالیگولا كه می داند بزرگان برای كشتنش می آیند روبه روی آینه ای ایستاده است. او می داند دیگر ماه را به دست نمی آورد. می داند به نهایت رسیده و از این نهایت می ترسد و این ترس او را به یاد تحقیری كه سال ها دیگران را كرده می اندازد و ... نهایتا به احساس خلأ می رسد. زمانی كه بزرگزادگان به سمت او حمله برده و او را مورد ضربات اسلحه هایشان قرار می دهند، فقط می گوید: «هنوز زنده ام.» و به این ترتیب می خواهد یکی از آرزوهای "غیر ممکن" ( ماه، خوشبختی و ابدیت) را برآورده کند.
كامو خود درباره نمایشنامه اش می گوید: «كالیگولا مردی است كه شور زندگی او را تا جنون تخریب پیش می راند. مردی كه از بس به اندیشه خود وفادار است وفاداری به انسان را از یاد می برد. كالیگولا همه ارزش ها را مردود می شمارد. اما اگر حقیقت او در انكار خدایان است، خطای او در انكار انسان است.
کامو در این نمایشنامه داستان را با شخصیتی شروع می کند که قبل از «مرگ خواهر» طبیعی با روحی لطیف است. نمایشنامه تحلیل دقیقی از تأثیرات حوادث بر انسان است.

جلسه بازخوانی نمایشنامه "کالیگولا" پنج شنبه ششم آبان ماه در محل کتابخانه هشت بهشت با حضور علاقه مندان به کتاب و کتابخوانی برگزار شد.
مریم هویدی

منتشرشده در رویداد ها

"بارهستی" یا "سبکی تحمل ناپذیر هستی" یکی از پر مخاطب ترین کتاب های کوندرا است. نام کتاب بخوبی مبین نظرگاه کوندرا نسبت به رمان است.
او نقش رمان را در زندگی و آینده بشر بسیار با اهمیت می داند و هدف اصلی رمان از نظر او کاوش در موقعیت انسان است. به اعتقاد وی، رمان باید ارزشمندترین جنبه های فرهنگ بشری را پاس دارد.
حال با مقایسه بین معنا و کارکرد رمان از نگاه او و آنچه در این اثر نگاشته است، می توان بار هستی را سفری به ناشناخته ها دانست که احساسات و تمایلات شخصیت های رمان همسفران آن هستند.
گاهی با شخصیت عجیب و غیرقابل پیش بینی "توما" و شک های "ترزا" همراهیم و گاه با دنیای رها و آزاد "سابینا" و "فرانز".
در ابتدای رمان ممکن است، به مشی زندگی شخصیت ها امتیاز خوب و بد بدهیم که توصیف بخردانه کوندرا چکش قضاوت را از ما میستاند و نشان می دهد؛ "منِ" وجودی هر کدام از شخصیت ها، کلید شناخت و دریافت اسباب رفتاری آنهاست.

مفاهیم
در سراسر رمان با واژه هایی مانند "سبکی"، "سنگینی" و "کیج" روبه رو هستیم که گاه گیج کننده می شوند. کوندرا برای تبیین سبکی و سنگینی به نظریات نیچه و بتهوون و پارمیند ارجاع می دهد. پارمیند جهان را مملو از دو قطبیهای تاریک و روشن، سبک و سنگین، ظریف و درشت و ... می دید. او بر خلاف بتهون سبک را مثبت و سنگین را منفی می پنداشت. در نگاه بتهون اما مفاهیم سنگینی، ضرورت و ارزش بهم پیوسته اند. به این معنی که هر چه سنگین است ضرورتی است و تنها ضروریات ارزشمند هستند. کوندرا این نگاه را از موسیقی بتهون وام میگیرد.
کوندرا در این رمان از راهپیمایی و جشن کمونیستها که در اول می هر سال در کشورش چکوسلواکی برگزار میشد به کیچ تعبیر می کند. او از کیچ چنین می گوید:وقتی قلب لب به سخن می گشاید شایسته نیست خرد اعتراض کند؛
در قلمرو کیچ قلب حاکم مطلق است و البته توده ها در برانگیختن کیچ نقش اساسی بازی می کنند. کیچ نماینده ارزشها و مفاهیم عمومی و متعارفی است که از فرط عمومیت فاسد شده اند و جز به کار تهییج توده ها نمی آیند. عبارتهایی مانند دختر حق نشناس، پدر رها شده، خیانت به وطن، خاطره نخستین عشق و . . . از این قسمند.

کلمات نامفهوم
بارهستی کتابی نسبتاً سنگین است و برخی مباحث آن به سختی در ذهن جای میگیرد، از سوی دیگر کوندرا یک روان شناس است و به دنبال عیان کردن ریشه ی رفتارهاست. میلان کوندرا برای فهم بیشتر مخاطب و راحت بیان کردن آنچه در نظر دارد دو شخصیت سابینا و فرانز که نقطه مقابل یکدیگر هستند را کنار هم قرار میدهد تا درباره ی مفاهیم بسیار عادی زندگی با هم صحبت کنند. هدف او اثبات نقش تجارب و گذشته در سلایق و رفتارهای کنونی است.
سابینا زنی که به نظر میرسد بار "سبکی" را تحمل میکند و فرانز مردی که بار سنگینی به دوش میکشد. درباره واژه های متداول و واضحی سخن میگویند؛ جایگاه زن، موسیقی، زندگی، گورستان و خیانت، تظاهرات دانشجویی و... . برخی از دیالوگ ها را با هم بازخوانی می کنیم:
سابینا زن بودن را حالت و وضعی میداند که خود انتخاب نکرده است و به نظر او چیزی که نتیجه یک انتخاب نیست نمیتواند شایستگی یا ناکامی باشد. به نظر او عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است به اندازه افتخار به زن بودن ابلهانه است. در حالیکه فرانز آن را معرف یک ارزش میداند.(تجربه شخصی او به وفای مادر برمی گردد)
به نظر سابینا زندگی کردن به معنای دیدن است. بینایی از طریق امری مضاعف محدود می شود: روشنایی شدید که دید را تار میکند و تاریکی مطلق. شاید دلزدگی اواز هر نوع افراط زاییده همین تصور است. اما در ذهن فرانز کلمه ی روشنایی تصویر چشم اندازی نیست که خورشید آن را روشن میکند، بلکه روشنایی برای او منبع خود نور، مثل یک لامپ یا یک نورافکن است.
سابينا از تظاهرات دانشجويي به قدري متنفر است كه براي فرار از آن در دستشويي پنهان مي شود در حالي كه فرانز مشتاقانه در اين راهپيمايي ها شركت مي كند. فرانز، بودن با ديگران در اين راهپيمايي ها را واقعي مي داند و سر و كله زدن با كتاب هايش در كتابخانه ها را غير واقعي مي پندارد در حالي كه زندگي واقعي او در مطالعه بي وقفه مي گذرد. درباره زيبايي نيويورك نيز آنها اختلاف نظر دارند. فرانز زيبايي نيويورك را كه از تجمع ساختمان هاي نازيبا به وجود آمده غير ارادي مي داند كه زادگاهش سوئيس را به يادش مي آورد. نيويورك براي فرانز دورنمايي از اروپاست اما سابينا اين زيبايي را تصادفي مي داند درست مثل تابلوهايي كه نقاشي مي كند و بطور تصادفي و اتفاقي رنگ روي تابلوها مي ريزد و زيبايي خاصي به آنها مي دهد.

شخصیت ها
دربیان شخصیت ها قصد برتعریف داستان نیست، با نگاهی به باورها و واکنش ها به شگفتی تضاد و تناقض بین درونیات و برونیات می پردازیم. نویسنده نیز در توصیف هر یک از شخصیت های داستان فقط به چیزهایی اشاره میکند که در شکل گیری شخصیت فعلی آنها تاثیرگذار است وخواننده را با بخشی از زندگی آشنا می کند که تاثیر آن تا لحظات پایانی به چشم میخورد.
شخصیت های داستان کوندرا بی شک هر یک توصیفی از صفت های انسان است که با ریزنگری در آن میتوان؛ توما، ترزا، سابینا و فرانز درون خود را شناخت و شاید بتوان رفتارهای مشابه را درک و بدون قضاوت نگریست.

توما یک جراح عالی رتبه و سرشناس که از همسر و فرزندش جدا شده است. در کلیت داستان اگر بخواهیم از او یاد کنیم حتما به تنوع طلبی او اشاره میکنیم و کمتر به او صفت بخشندگی یا گذشت می دهیم اما کوندرا با بیان درونیات و ذهنیات او به ما اجازه میدهد تا از قضاوت بر اساس آنچه میبینیم کمی فاصله بگیریم. در نتیجه داستان را می توان اینگونه نیز تعریف کرد:

توما
توما جراح زبردستی است که در همان ابتدا دو تصمیم قطعی دارد: قرار است هرگز پسرش را نبیند و تصمیم دوم اینکه هرگز زنی را به خانه خود راه ندهد.
اما بر اساس چند " اتفاق" با پیشخدمت یک رستوران ازدواج می کند. در حالیکه معتقد است عاشق او نیست به خاطر همراهی با او، از سوئیس با تمام رفاه و آسایش به پراگ کمونیستی می آید که حاصل این مهاجرت تقلیل جایگاهش ازجراح به پزشک عمومی، شیشه شور و راننده است.
و سوال اینجاست؟ چرا توما بار سنگین زندگی را به دوش میکشد؟
هر یک از ما چه قدر در زندگی باری را میکشیم که به حمل آن باور نداریم و بابت آن هزینه می دهیم؟

ترزا
ترزا دخترجوانی است که پدرش به اتهام داشتن افکار ضاله ی ضد کمونیستی در زندان است. او دربرهه ای مجبور به زندگی با مادراست. کتاب خواندن را از پدر به ارث برده و چهره اش به مادر شبیه است.
هربار جلوی آینه می ایستد سعی میکند روح خود را ببیند تا شباهتش به مادر را فراموش کند. مادر به خاطر تولدش او را خطاکار می داند، در خانه مادری به دلیل وجود ناپدری حس امنیت ندارد وسبک سری های مادر او را به شدت می آزارد.
بر اثر یک "اتفاق" با توما آشنا می شود. روزهای خوبی را با او میگذراند و با رفتن توما به شدت غمگین می شود. بدون اینکه توما بداند، تصمیم میگیرد به پراگ برود و با او زندگی کند.
ترزا توما را دربرابر عملی انجام شده قرار میدهد و در نهایت توما بر خلاف ذهنیت همیشگی اش تسلیم به ازدواج با او می شود. ترزا نمونه ی زنی ساده، بی آلایش و آرمان خواه است. زنی که درعشق حسود و از نظر روحی و جسمی حساس و ضعیف است. نگاه او و توما در عشق متفاوت است. توما رابطه جنسی را خیانت به عشق نمیداند و توضیحات او ترزا را قانع نمی کند. ترزا مدام کابوس میبیند و فکری جز خیانت توما ندارد. در کل داستان تنها یک زمان است که ترزا را فارغ از کابوس خیانت توما میبینیم؛ زمانی که به شدت سرگرم حرفه عکاسی بود و بسیار مورد توجه قرار می گرفت. این ظن و گمان تا انتهای داستان با وی همراه است تا در نهایت این شک با دیدن موهای سپید توما تعدیل می شود.
رویاهای او بازتاب غم و اندوه وی است. اگر چه توما را دارد (یک جراح زبردست و شهیر) اما در عین حال احساس تنهایی و گاه بیگانگی می کند. آیا دلیل این احساسات به توما بر میگردد یا درونیات خود اوست که رنگ شادکامی عمیق را از او زدوده است؟ ترزا تمام لحظات اکنون زندگی اش به خاطرات گذشته اش باز میگردد و هرگز از خود نمی پرسد آیا در قبال زندگی توما مسئول نیست و آیا عذرخواهی او در دهه ی آخر عمر کافی است؟ ترزا و توما در زندگی یکدیگر چه تاثیری داشتند؟ اگر ترزا در جایگاه توما بود و قدرت او را داشت چه می کرد؟

سابینا
هنرمند، نقاش و دوست توما است. زنی که از هر چه رنگ تعلق دارد گریزان است. شخصیت وی در طول داستان تغییر چندانی ندارد. او فریفته ی خیانت است وبه نظرش خیانت کردن یعنی از صف خارج شدن و به سوی نامعلوم رفتن. چیزی را زیباتر از به سوی نامعلوم رفتن نمیداند.
اندیشه ی خیانت دراولین احساس عاشقی اش شکل گرفت. در 14 سالگی از پسری خوشش آمد که به دلیل این علاقه، پدر سخت گیرش یکسال او را از تنها بیرون رفتن منع کرد. سابینا دلخوش بود که بعد از دیپلم میتواند با سفر به پراگ به خانواده اش خیانت کند. پدر دیگر او حکومت کمونیستی بود که حتی در نقاشی هم او را مجبور به پیروی از "واقع گرایی سوسیالیستی " می کرد. صف موسیقی مدرسه، خارج شدن از سبک های اجباری و ....
سابینا همواره در حال فرار است. از عشق، از سرزمینش و هر چه به او رنگ تعلق می دهد، فرار میکند. کوندرا با نمایی از زندگی او در بخش های میانی کتاب، روح مثبت و منفی خیانت را از او می زداید.

فرانز
مردی که در ظاهر همیشه وفادار است. مادرش مظهر وفا بوده و "زن" با شخصیت مادرش برای او به شکل اسطوره درآمده است.
او معتقد به وفاست و در کنار همسر و فرزندش سال ها به سردی زندگی می کند و ذهنش خالی از حسرت زندگی نیست.
ماری کلود همسر واقعی او، بیست سال پیش او را تهدید کرده بود که اگر ترکش کند خودکشی می کند و فرانز با آنکه ماری را نمی پسندید، عشق او را والا دید وسر تعظیم فرود آورد و با او ازدواج کرد. فرانز عمیقا معتقد بود: نباید ماری کلود را به دلیل زن بودنش ناراحت کند و باید همواره به زن بودن او احترام بگذارد. اما در نهایت به او خیانت می کند و اعتراف می کند که او را نمی خواهد. چه اتفاقی برای او می افتد که به ناگاه از باورهای خود عدول می کند؟
از سوی دیگر ماری کلود چرا به راحتی این موضوع را می پذیرد؟

کوندرا معتقد است اگر خواننده فقط یک سطر از رمانش را نخوانده بگذارد هیچ از آن نخواهد فهمید . بنابراین بارهستی را به دقت و آرامی باید خواند.
این کتاب باید بارها خوانده شد تا بتوان به سوالات شکل گرفته در ذهن پاسخ داد. شخصیت های خلق شده کوندرا هر یک از رمز و رازهای درونی انسان پرده برمی دارند.

و در آخر اینکه:

چگونه بار هستی را به دوش می کشیم؟ آیا سنگینیِ بار هول انگیز و سبکیِ آن دل پذیر است؟ سنگینی بار ما را درهم می شکند٬ خم می کند و بار هرچه سنگین تر باشد ٬زندگی ما به زمین نزدیک تر ٬واقعی تر و حقیقی تر است.
در عوض فقدان بار موجب میشود که انسان از هوا هم سبک تر شود٬ به پرواز درآید ٬از زمین و انسان دور گردد و به صورت یک موجود نیمه واقعی در آید و حرکاتش هم آزاد و بی معنا شود.
بنابراین کدامیک را باید انتخاب کرد: سبکی یا سنگینی؟

بازخوانی رمان " بارهستی " در محل کتابخانه هشت بهشت واقع در مجتمع فرهنگی مذهبی امام رضا (ع) به آدرس خیابان انقلاب، نبش خیابان شهید نامجو برگزار شد.
مریم هویدی

منتشرشده در رویداد ها