بیست و یکمین نشست از سلسله نشست های بازخوانی هشت بهشت به رمان «مرشد و مارگریتا» رمان جاودانه «میخائیل بولگاکف»اختصاص یافت.

این کتاب یکی از 1001 کتابی است که به توصیه سایت آمازون باید پیش از مرگ بخوانیم، که توسط عباس میلانی به زبان فارسی ترجمه شده است.
نویسنده، ۱۳ سال پایانی عمرش را وقف نوشتن این کتاب کرد، هرچند تا ۲۵ سال بعد این کتاب اجازه چاپ نیافت. قالب این رمان، سبک رئالیسم جادویی است. داستانی که با بن‌مایه‌های اجتماعی و فلسفی که در جا‌به‌جای آن مذهب نیز نقش دارد.
مرشد و مارگریتا شاهکار بولگاکف و یکی از متن های مهم ادبیات جهان در قرن بیستم است. در این اثر سه داستان شکل می گیرد و پا به پای هم پیش می رود و گاه این سه در هم تنیده می شوند و دوباره باز می شوند تا سرانجام به نقطه ای یگانه می رسند و با هم یکی می شوند. یکی داستان سفر شیطان به مسکو در چهره یک پروفسور خارجی به عنوان استاد جادوی سیاه به نام ولند به همراه گروه کوچک سه نفره اش: عزازیل، بهیموت و کروویف. دوم داستان پونتیوس پیلاطس و مصلوب شدن عیسی مسیح در اورشلیم بر سر جلجتا و سوم داستان دل دادگی رمان نویسی بی نام موسوم به مرشد و ماجرای عشق پاک و آسمانی اش به زنی به نام مارگریتا.
در این اثر، بولگاکف تنهایی ژرف انسان معاصر در دنیای سکولار و خالی از اسطوره و معنویت معاصر را گوشزد می کند. دنیایی که مردم اش دل باخته و تشنه معجزه و جادو و چشم بندی اند و گویی خسته از فضای تکنیک زده و صنعتی معاصر با ذهنی انباشته از خرافه منتظر ظهور یک منجی یا چشم به راه جادوگران افسانه ای اند و هنوز هم چون اجدادشان محو تماشای حرکاتی جادویی و نا متعارف اند و هنوز هم علم و مدرنیته را باور نکرده اند و آن را به چیزی نمی گیرند.
داستان با هم صحبتی و قدم زدن دو روشنفکر لاییک در یکی از پارک های مسکو آغاز می شود: یکی میخاییل الکساندر، یا همان برلیوز. نویسنده ای مشهور و سردبیر یکی از مجله های وزین ادبی پایتخت و رییس کمیته مدیریت یکی از محافل ادبی مسکو و دیگری جوان شاعری به نام ایوان نیکولاییچ پونیریف که با نام مستعار بزدومنی شناخته می شود. برلیوز به نوعی نماینده روشنفکران رسمی و صاحب باند و باند بازی های ادبی ست که محافل مافیایی ادبی راه می اندازند و اندیشه ای سطحی و تک بعدی دارند و دگر اندیشان را مجال رشد و نمو و شکوفایی نمی دهند و تنها به آنان که مرید و سرسپرده شان باشند اجازه فعالیت می دهند و دیگران را زیر پا له می کنند. شعر و آثار سفارشی می پذیرند و شبکه ای تار عنکبوتی در تمام نشریات مهم و سرشناس تنیده اند. سایه این روشنفکران و نویسندگان رسمی بر تمام عرصه ادبی و محافل نویسندگی سنگینی می کند و نگاه تحمیلی شان در همه جا گسترده است. یکی از قربانیان این باند های مافیایی، قهرمان این رمان یعنی مرشد است که در فصل های بعدی رمان ظاهر می شود و می بینیم که این حضرات ریش و سبیل دار چه بلایی به سر او با آن همه خلاقیت و عشق و شور آورده اند.
در پایان این داستان شگفت و در یک فضای سیال و فرار سورئالیستی دو دل داده یعنی مرشد و مارگاریتا که اکنون به کمک ابلیس به وصل هم رسیده اند، هر دو سوار بر اسب، سرخوش و شادان به دنبال ولند از آستان این جهان می گذرند و برای آخرین بار مسکو را از فراز تپه ای می نگرند. شهری که یادآور اورشلیم عهد عیسای ناصری است و اکنون در پی توفان سختی که آن را فرا گرفته در تاریکی و ظلمت محض فرو می رود. آنان سبک بار و سبک بال دست در دست یک دیگر از کرانه های این جهان می گذرند و پا به جهان ابدی می گذارند.
در پایان جلسه مذکور تم های گناه و مجازات، باور، و مذهب توسط اعضای شرکت کننده از داستان استخراج شد. تقدس‌زدایی، و شکستن کلیشه‌های شخصیت‌های تاریخی و مذهبی یکی از نکات جالبی بود که از متن داستان استنباط ‌گردید.

جلسه بازخوانی " مرشد و مارگریتا" پنج شنبه 16 شهریورماه 96 در محل کتابخانه هشت بهشت با حضور علاقه مندان به کتاب و کتابخوانی برگزار شد.
مریم هویدی

منتشرشده در رویداد ها