بیستمین جلسه بازخوانی کتاب از سلسله نشست های بازخوانی ادبیات ملل به کتاب " هویت " اثر " میلان کوندرا " اختصاص یافت.

"هویت " هویت رمان گیرا و جذاب از نویسنده چک-فرانسوی، میلان کوندرا است که در سال ۱۹۹۸ به زبان فرانسوی انتشار یافته است. کوندرا در این کتاب به مسائلی چون شناساندن، روابط انسانی، جستجوی هویت و ملال و عشق می پردازد.
آن چیزی که در این رمان نیز به مانند سایر آثار کوندرا به چشم می خورد، پرداختن نویسنده به مسائل روانشناختی، فلسفی، سیاست، ادبیات و تاریخ به صورت توامان است. همان روندی که باعث شده کوندرا به جای حرکت طولی در داستان و پرداخت صرف به عناصر داستان در عرض و عمق داستان حرکت می کند. این همان ویژگی است که باعث فاصله گرفتن داستان از فضای سنتی و کلاسیک می شود.

این اثر روز پنجشنبه 12 مرداد ماه ساعت 15:30 در کتابخانه هشت بهشت بازخوانی می شود. علاقمندان می توانند حضور خود را از طریق شماره تماس 5-77680091 داخلی 151 ، و یا تلگرام  https://telegram.me/lib8behesht1 اعلام کنند.

منتشرشده در اخبار

پانزدهمین جلسه بازخوانی ادبیات ملل در هشت بهشت با توجه به جذابیت و تعدد داستان های کتاب مامان و معنی زندگی، به بازخوانی داستان های خوانده نشده کتاب اختصاص یافت.

در جلسه نخست، داستان چهارم این کتاب که از طولانی ترین و بحث برانگیزترین داستان های کتاب بود مورد بحث قرار گرفت. خواننده این کتاب در داستان چهارم، با سوگ و مراحل آن به طور کامل آشنا می شود و با توجه به اهمیت گذراندن مراحل کامل سوگ به لحاظ روانشناسی مطالعه این داستان در حل بحران های سوگ و بازگشت به زندگی بسیار موثر خواهد بود.

دومین جلسه بازخوانی این اثر پنجشنبه 7 بهمن ماه 95 ساعت 15:30 در کتابخانه هشت بهشت برگزار می شود. علاقه مندان می توانند حضور خود را از طریق شماره تماس 5-77680091 داخلی 151 ، و یا تلگرام https://telegram.me/lib8behesht1 اعلام کنند.

منتشرشده در اخبار

رمان جاوداگی حکایت اندیشه و کاوش در باره انسان و تنهایی و بیگانگی ودردهای حیات جمعی اوست، نگارش این اثر به گونه ای است که به قول نویسنده (نه شتاب آمیز است ونه چنان فشرده و سنگین که فهم آن را دشوار سازد) با آنکه رمان جاودانگی از مایه ای فلسفی برخوردار است، اندیشه ها به شکلی درقالب داستان وطنززیرکانه وجدیتی هوشمندانه ریخته شده که خواننده حس نمی کند با اندیشه ای چونین عمیق سروکار دارد.

گذشته از هرچیز، طنز ظریف و پوشیده در لفافی از جدیتِ کوندرا به جذابیت کارش بسیار افزوده است. وقتی فاصله‌ی این طنز را از شوخی تا بارهستی و از آنجا تا جاودانگی دنبال می‌کنیم، پختگی این طنز و دلنشینی‌اش بهتر آشکار می‌شود. در هر حال رمان کوندرا به تعبیر خودش «ضیافتی است با غذاهای بسیار» و نه « شبیه مسابقه‌ی دوچرخه سواری».
آنچه به جاودانگی امکان جاودانه شدن داده، محصول سال‌ها تلاش و مطالعه در تاریخ و فرهنگ اروپاست. پیداست که برای برخی جزئیات کوندرا چه کتاب‌ها که نخوانده و چه تفحص ها که نکرده است، از فنون استفاده از زیج توسط منجمان تا زندگینامه‌ی گوته و همینگوی؛ از تاریخ موسیقی و ادبیات تا مباحث روز در زمینه‌ی رابطه‌ی اقتصاد، فرهنگ و سیاست؛ از تاریخ سیاسی معاصر تا مسائل جنبش‌های جدید زیست محیطی و...
کوندرا خود در یکی از بخش‌های کتاب ضمن گفتگو با دوستش پروفسور آوناریوس در پاسخ به این سؤال که مشغول چه کاری اس، می‌گوید: مشغول نوشتن کتابی است به نام سبکی تحمل ناپذیر هستی (بار هستی) .دوستش می گوید:
- فکر می‌کنم قبلا کسی آن را نوشته است
- خودم نوشته‌ام ! اما آن موقع درباره عنوان آن کتاب اشتباه کردم .گمان می کنم آن عنوان مناسب رمانی است که الان دارم می‌نویسم.

منتشرشده در رویداد ها

شوخی نخستین رمان کوندرا است که برخلاف شروع عاشقانه اش در پس خود داستان تنهایی، گمگشتگی، مسخ و ندامت است. رمان بزرگیست که تصور ادبیات چک بدون آن سخت است.
مطالب مذکور برگرفته از جلسه "نقد و بازخوانی ادبیات ملل کتابخانه هشت بهشت" است.
شوخی حرف های زیادی دارد. از احساسات می گوید و از مسخ شدن در مکتب و فرقه ای که با گذشت سالها، شدت و حدت آن از دست می رود. روال نرم و جذاب داستان آنچنان ذهن را با عشق، جایگاه دوست داشتن در زندگی، آرمان گرایی و تغییر درگیر میکند که گویی ما نیز در برهه ای از زندگی آن را دیده ایم.
پسری که پدر خود را خیلی زود از دست میدهد و در بستر عاطفی ناامن رشد میکند. در جوانی خود را در جامعه ای می یابد که کمونیست قدرت زیادی دارد او نیز در نخستین انتخاب، خود را وابسته به حزب میکند و از آن هویت میگیرد.
به لحاظ تکنیک روایت از زبان چند شخصیت است که در پایان ، با هم تلاقی می کنند. آدم ها موازی با هم در داستان حرکت دارند و به یک انسجام میرسند. نویسنده با درهم تنیدن سرنوشت شخصیت ها، تصویری از زندگی می آفریند که به واقعیت نزدیک است و خواننده را درگیر خود می کند.

در بخش هایی از متن کتاب می خوانیم:

  • هرگز نمی توانم پاول را از لوح دلم پاک کنم ، حتی با اینکه دیگر عاشق او نیستم ، حتی با اینکه مرا جریحه دار کرده باز نمی توانم .
  • هیچ زنی نمی تواند تا ابد به یک عشق بچه گانه قانع باشد . پاول کاملا راضی بود . او از آسایش بی تعهدی لذت می برد ، هر مردی در وجودش یک رگه خودخواهی دارد ، بر زن است که از خود و از ماموریت خود به عنوان یک زن دفاع کند .
  • هیچ چیز به اندازه غم مشترک آدم ها به این سرعت و سهولت ( گرچه اغلب به گونه ای کاذب و فریبنده ) به هم نزدیک نمی کند .
  • دشمنان نیستند که انسان ها را به تنهایی و انزوا محکوم می کنند ، دوستانند .
  • از همان اول دقیقا می دانستم که این هوا و هوس نیست . از همین هم ترسیدم . می دانستم که احساسم نسبت به تو حقیقی است . تو حقیقت من بودی و هیچ کاریش نمی توانستم بکنم .
  • هیچ عملی به خودی خود خوب یا بد نیست . تنها جای آن در نظم امور آن را خوب یا بد می کند .
  • تمسخر زنگاری است که به هر چه بنشیند کم کم آن را تحلیل می برد .
  • برای تملک بدنی که آن قدر حسرتش را داشتم فقط می بایست او را درک می کردم ، او را می شناختم ، او را نه فقط به خاطر انچه برای من بود ، بلکه به خاطر هر آنچه که بود و مستقیما روی من تاثیر نمی گذاشت ، که مال او بود و فقط متعلق به او بود دوست داشته باشم .
  • هر ذره از هر آنچه در نتیجه یک اشتباه ایجاد می شود به اندازه چیزهایی که از راه منطق و ضرورت ایجاد می شوند واقعی هستند .


نگاهی اجتماعی به رمان

درون مایه رمان، اجتماع کمونیستی و سوسیالیستی و رادیکال را به خوبی نشان میدهد. حتی بلایی که در جامعه کمونیستی بر سر روابط انسانی و عشق می آید نیز کاملا برای ما قابل لمس می شود.
شوخی، تصویر جامعه ی توتالیتر است. جامعه ای که ترس بر آن حاکم است و مردم برای داشتن زندگی بی دردسر به یک هویت واحد، مسخ و ریا پناه میبرند.
رویای توتالیتر، جامعه ای است که انسان هایش، در رویای رسیدن به یکسان سازی و جمع گرایی، فردیت خود را از دست می دهند و برای رهایی از تنهایی، روزبروز تنهاتر می شوند.
و ملموس تر آن این است که حتی خانواده نیز تریبونی برای اثبات عقاید و جدال می شود.
شوخی جامعه ای به بن بست رسیده را در انتهای داستان نمایش میدهد، قهرمان داستان به سنت چک پناه میبرد و جامعه حاکم نیز وقتی خطر را احساس میکنند به سنت پناه میبرند ولی سنتی که قصد دارد آن را به خدمت عقاید و افکار خود در آورند.


شخصیت های داستان

کوندرا بیشتر از آنچه ما را با چهره ی قهرمان آشنا کند، موفق است حس جدیت و تعصبات تند و تیز را در قالب شخصیت افراد به تصویر کشد، نگاه ابزاری مرد به زن و بالعکس را به خوبی در داستان می بینیم. بلوغ عاطفی بین زن و مرد داستان به نسبت کم و کم تر است و از این روست که ابتذال و سردی روابط انسانی به وضوح نمایان است.
کوندرا هر انسانی را در جای خودش به میدان بازی می آورد و تاثیر پذیری و تاثیر گذاری متقابل را نرم نرم وارد ذهن خواننده میکند.
تاثیری که "مارکتا" معشوقه اول لودویک بر روابط عاطفی میگذارد منجر به سرخوردگی می شود که لودویک چندین بار به عدم توفیق در برقراری ارتباط با جنس مخالف اعتراف میکند. از سوی دیگر او را از کمونیسم جدا میکند و راهی برای بلوغ وی باز می شود.

قهرمان داستان (لودویک) چشم بینایی است که جامعه را میبیند.
نام داستان، ترس از "شوخی کردن" را نیز جدی میکند.
وطن پرستی در جامعه کمونیستی چک به بن بست می رسد و" یاروسلاو" نماد این وطن پرستی است که در خانواده کوچک خود از پسرش شکست میخورد و نسل جدید را کاملا بیگانه با افتخارات گذشته می بیند.
لودویک نیز در رابطه با "هلنا" در تسخیر انتقام است و ناکام از انتقاجویی باز شکست می خورد.
اما "لوسی" را شاید بتوان تنها باقی مانده ی احساس در لودویک خواند که گویا کوندرا نیز در لوای جامعه ی سرد و کمونیستی زمان خودش، قوتی برای بیشتر نوشتن از او ندارد و او تنها نماد معصومیتی پایمال شده است.
شکست در رابطه بین شخصیت ها به چشم میخورد. هم در سربازخانه و هم در خارج از آن.
ابتدا و انتهای رمان نیز با داشتن و رهایی از تنفر لودویک همراه است. در توصیف ابتدایی میگوید:
((...سالها بود که دیگر اینجا چیزی نداشت که مرا به خود جلب کند ...مادرم در میان بیگانه ها درگوری دفن شده بود که هیچوقت به آن اعتنایی نکرده بودم. ولی خودم را گول می زدم؛ آنچه آن را بی اعتنایی می نامیدم، در واقع نفرت بود ...))
و پایان نیز، برای رهایی یا تسکین نفرتش، به موسیقی سنتی شهرش پناه می برد. چیزی که سالها پیش از آن، آن را رها کرده است.

و اما در پایان
آیا ما در نهایت راه خرسند از انتخاب راه فعلی خواهیم بود؟
تا چه اندازه مسخ شده عمل می کنیم؟
و آیا عامل سرخوردگی هایمان را میشناسیم؟
آیا میدانیم در انتخاب افراد معیارهایمان برگرفته از عقده ها و خواسته هایمان نیست؟

بازخوانی رمان " شوخی " در محل کتابخانه هشت بهشت واقع در مجتمع فرهنگی مذهبی امام رضا (ع) به آدرس خیابان انقلاب، نبش خیابان شهید نامجو برگزار شد.
مریم هویدی

 

منتشرشده در رویداد ها

رمان شوخی به قلم میلان کوندرا و ترجمه فروغ پوریاوری است که توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان در سال 1388 منتشر شد.
شوخی نخستین رمان منتشر شده از میلان کوندرا رمان نویس چک - فرانسوی است. این رمان به نوعی عاشقانه و فلسفی است در یک فضای به شدت سیاست زده که برای نخستین بار در سال ۱۹۶۷ منتشر شد و شامل چندین شوخی است که بر زندگی شخصیتهای داستان تاثیر عمیقی بر جای می گذارد. رمان از زاویه دید چهار شخصیت داستان روایت می شود و نویسنده می کوشد در قسمت های مختلف به ریشه های روانی که در رفتار شخصیت های مختلف وجود دارد بپردازد . از روی این رمان فیلمی نیز ساخته شد است.
این جلسه 19 فروردین ماه از ساعت 16 الی 17:30 در کتابخانه هشت بهشت به نشانی خیابان انقلاب، نبش خیابان شهید نامجو، مجتمع فرهنگی امام رضا (ع) برگزار می گردد.

 

منتشرشده در اخبار

«چراغ ها را من خاموش می کنم» به قلم خانم زویا پیرزاد، فضای زندگی عادی و تثبیت شده زن خانه داریست که روزمرگی او را احاطه کرده و روایت برهه ای از زندگی که روزهایی تکراری را از سر می گذراند، آنچه ممکن است برای هر کسی اتفاق بیفتد.
این داستان گزارش گونه روایتی اززندگی است با نگاه کاملا زنانه. "کلاریس" زنی که همسر یک مهندس شرکت نفت در آبادان است. وظایف مادرانه ی یک زن خانه دار برایش زندگی کسل کننده ای را رقم زده و او دچار نوعی پریشانی است. کلاریسِ ابتدای داستان در انتهای داستان به آن مردگی نیست و قوتی برای شور داشتن و حضور در اجتماع می یابد.
کلاریس از مادر و پدر و خواهرش و زنی که در همسایگی اش زندگی می کند می گوید و در پایان هر شب، چراغی خاموش می کند. خاموشی که ما را به یاد خورشید هر روز میاندازد که با غروبش یک روز از عمر ما خاموش می شود.
وقتی به کلاریس نگاه میکنیم، متوجه اهمیت فضای او در این داستان یعنی "خانه"، میشویم. از این رو نظر دیگران درباره وضع خانه برایش اهمیت دارد تا جایی که وقتی توجهی به محیط خانه اش از سوی غریبه ای می شود، او احساس عاشقی می کند.
خواهر او نیز دغدغه داشتن خانه و همسر دارد. مادر نیز هنر خانه داری برایش مهم است. همسایه ی جدید آنها نیز انضباط خانه برایش بسیار مهم است.
و حال احساس تک تک آنها نوعی نارضایتی دارد. از کلاریس گرفته تا زن همسایه و به نوعی غمزده اند. وتنها عامل شادی آلیس (خواهر کلاریس) هم پیدا کردن خانواده (امنیت و پناهگاه) می شود.
اگر با نخستین نگاه به داستان قرار به نقد مفهومی داستان باشد میتوان گفت زندگی ناشاد زنانی را نشان می دهد که درگیر خانه اند و یا در آرزوی خانه داری که حتا اگر به آرزویشان هم برسند در آخر مثل خانم سیمونیا و مادر کلاریس، نارضایتی به همراهشان است.
کلاریس در جریان زندگی، اعضای خانواده هم برایش جزیی از خانه شده اند و شاید از این رو حس مردگی را در زندگیش میتوان دید. در تنهایی خود و خانه غرق است. با خودش حرف میزند. ذهن او متکلم و مخاطب دارد و دایم به خود زنهار میزند که در برابر دیگران ساکت باشد. همانگونه که در برابر میز و ... ساکت است.
او زنی است درگیر روزمرگی با احساسی فراموش شده و شاید مثل عروسک کوکی که هر روز با جریان آب شنا میکند و نه آنقدر شاد و نه غمگین! نخستین برداشتی که میتوان از داستان داشت حس همدردی و به زبان عامیانه (بیچاره زن و آخی و...) است اما اگر داستان را از منظر شخصیت فردی به دور از مسئولیت های اجتماعی ببینیم شاید این زن همچون یک ذهن نامعلوم موجودیت پیدا کند. زنی بی توجه به داشته های فردی که نگاهش بیشتر از دورن خود به بیرون است. او زنی است که می توانسته در زندگی اجتماعی پررنگ تر باشد اما حاشیه امن زندگی را انتخاب کرده و در ادامه، ناآگاه از انتخاب خود آنچنان درگیر زندگی شده است که به روزمرگی افتاده و در این ورطه بیشتر از قبل خود را فراموش کرده است، در واقع وجود انسان زنده در او آواره شده است.
در این داستان دو زن دیگر هم هستند که نقش کمی دارند و شاید حضور آنها کمی بار منفی (زنانگی سنتی) را کم می کند.
نینا و خانم نواللهی؛ اولی شاد است و همسرش از خندیدن او لذت میبرد در حالیکه در روایت زنان دیگر یک شلخته است و دیگری نیز فعال در عرصه اجتماعی است که از نگاه مردانه ی آرتوش زن لایقی است.
خانم پیرزاد سردی یک خانه را به خوبی نمایش می دهد و ما را به فضای یک زمستان خانگی میبرد که تنها شور و اشتیاقش را در ارتباط کودکان خانه با یکدیگر میبینیم.
با خواندن این داستان، تصویر زن خانه دار که مدت های مدیدی است به اسطوره شدن نزدیک می شود به ذهن متبادر میگردد. زنی که بی دریغ در خانه کار میکند و کمتر مورد توجه قرار میگیرد. گره کوری که نگاه زنانه مردان را به ناسپاسی محکوم میکند.
نقد این داستان شاید باید توسط مردان اجتماع صورت بگیرد و اینکه چرا توقع مردان در زندگی تنها در قالب کار خانگی خلاصه می شود؟
و پرسش دیگر اینکه چرا مهر مادری تبدیل به وظیفه میشود و اینگونه روزمره ؟
وچرا شوق ابتدای زندگی در میانه راه به سردی میگراید؟
و از همه مهمتر آیا ادبیات معاصر به این دلزدگی دامن نمی زند؟ طرح موضوعات تلخ، ماهرانه است اما در پایان کمتر سوالی در ذهن پدید می آید تا به دنبال راهکاری برای قابل تحمل تر کردن زندگی باشد.
در اینجا اگر به اختلاط دو واژه ترجیح و اجبار دقت کنیم شاید از شخصیت کلاریس به نقد جدیدی برسیم که دلمردگی و دلزدگی را بزداید و آن اینکه ما بر اساس ترجیح، گوشه امن زندگی و خانه داری را برمیگزینیم زیرا در بیرون از خانه نیز مشکلات آنقدر هستند که اگر آگاه نباشیم دچار روزمرگی و افسردگی خواهیم شد. چنانچه فارغ از حضور در اجتماع نیز عاری از دلزدگی و روزمرگی نیست و کلید گمشده مهارت زندگی است.
این داستانِ خواندنی نیز همچون سینمای روز درد را نشان می دهد و تلخی زندگی را به رخ میکشد بی آنکه هنر شیرین کردن و یا جلوه ای دیگر از زندگی را نمایش بدهد.
چراغ ها را من خاموش میکنم تجربه خوبی از روزمرگی است و شاید آنچه را به ذهن میرساند خصوصیت نه چندان مثبت و لاجرم زندگی است. و آنچه انسان را به این روزمرگی میرساند شاید عدم فهم از خود و محیط اطراف است.
سوالی که پیش می آید این است آیا با نگاهی موشکافانه تر میتوان کلاریس را قربانی دانست؟ آیا او سمبل کار نیک، فداکاری و ایثاراست؟ و آیا این موجودیت تکراری بر او تحمیل شده است یا ترجیح و انتخاب خود اوست؟ و آیا با نگرشی متفاوت نمیتوان حس قربانی بودن را از زن گرفت؟!
بازخوانی و نقد رمان " چراغ ها را من خاموش میکنم " در محل کتابخانه هشت بهشت واقع در مجتمع فرهنگی مذهبی امام رضا (ع) به آدرس خیابان انقلاب، نبش خیابان شهید نامجو برگزار شد.
مریم هویدی

منتشرشده در رویداد ها

چهارمین جلسه بازخوانی ادبیات ملل در کتابخانه هشت بهشت به رمان ایرانی « چراغ ها را من خاموش می کنم » اختصاص یافت.

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم به قلم زویا پیرزاد است که توسط نشر مرکز در سال ۱۳۸۰ منتشر شد و تا کنون بیش از پنجاه بار تجدید چاپ شده است.
زویا پیرزاد در این رمان با استفاده از تکنیک های جدید، نمونة تازه یی از داستان نویسی را پیشکش کرده و توانسته است که با روایت واقع گرایانه، با تک گویی های درونی و فلاش بک ها و با استفاده از نثر ساده، روان و جذاب در چشمة فورانی داستان نویسی ایران نامی برای خود بیابد.
این کتاب تا کنون چند جایزه معتبر ادبی را در ایران به خود اختصاص داده است. جایزه ادبی یلدا، جایزه بهترین رمان سال بنیاد گلشیری و جایزه کتاب سال از جمله این جوایز است.
فرانکلین لوئیس ترجمهٔ انگلیسی آن را با عنوان Things We Left Unsaid در سال ۲۰۱۲ منتشر کرد.

 

منتشرشده در اخبار

 

 مسیو ابراهیم داستان پسر یهودی است که با پدر وکیلش در فرانسه زندگی می کند و خاطره اش از پدر سخت گیری وخساست اوست. تنهاست و آرزوی مرد شدن دارد.
مسیو ابراهیم بقالی است که به او عرب می گویند چون مسلمان است، حال آنکه او اصلا عرب نیست! سالهاست در محله یهودی ها کار می کند. آغاز رابطه بین موسی و ابراهیم از آنجایی شکل میگیرد که موسی هر روز وظیفه خرید وانجام امور خانه را به عهده دارد و هر بار که برای خرید می رود در حد یکی دو جمله با مسیو ابراهیم صحبت میکند.
رابطه ی آنها از پی بردن موسی به معجزه ی " خنده" شکل جدی به خود میگیرد. تا جایی که موسی که از پدری یهودی است نامش را محمد میگذارد و فرزند خوانده ی مسیو ابراهیم میشود.
 امانوئل اشمیت هدفش رساندن خواننده به صلح و وحدانیت است. همانگونه که نام ابراهیم را که نماد آیین یکتا پرستی است به مسیوی داستانش می دهد.
اشمیت در این رمان، بسیار زیبا خود را به دنیای نوجوانی نزدیک کرده است. با ظرافتی سریع الحن به اهمیت شناخت دنیای نوجوانی و شناخت آسیب های این سن اشاره میکند؛ ذهن توجیه گر وملامت گر، احساس گناه همیشگی، انتقام، نیاز به توجه و از همه مهم تر توهم و تصوری که نوجوان از ابهامات ذهنی برای خودش می سازد.
مثلا جایی که پدر نامه رفتن برای موسی می نویسد، برداشت موسی یا موموی داستان این است که پدر در ادامه نامه میخواسته بگوید: با پوپول موفق می شدم، با تو اما نه یا پوپول به من نیرو و قدرت میداد که پدر باشم، اما تو نه.
و پوپول نامی است که هرگز وجود خارجی نداشته است.
اشمیت در کتابش از نام "مریم" به عنوان دختر دوست داشتنی در ذهن موسی استفاده می کند. که به طور حتم هیچ یک از این انتخاب ها بی دلیل نیست، مریم نامی که دست رد به سینه موسی می زند.
پاسخی که مسیو ابراهیم به ناکامی عشقی این نوجوان می دهد، گویا سنگینی دست رد خوردن را بسان شنا در رودخانه ای آبی روان می کند: "طرد شدن از طرف مریم مهم نیست. عشق تو متعلق به خودته. اینو کسی نمی تونه از تو بگیره، اینو دیگه اون نمیتونه عوض کنه. اون فقط یه چیزی رو از دست میده، فقط همین. چیزی را که تو ببخشی همیشه به تو تعلق داره. اما چیزی را که نگه داری برای همیشه از دست میدی."
در این رمان شخصیت های اصلی مسیو ابراهیم ، مومو، پوپول و پدر است. موضوع اصلی کتاب را میتوان به روابط انسانی و رسیدن به صلح و همزیستی مسالمت آمیز اختصاص داد. شاید از همین منظر است که به عرفان شرقی تمسک جسته است و در طول کتاب با دستمایه قرار دادن آب و رود و دریا ما را با این شعر مولوی همرا میکند: ما زبالاییم و بالا میرویم ما ز دریاییم و دریا میرویم.
مذهب در جهان نقش عمده اي در آثار اشميت دارد. در «دايره نامعلوم» وي سعي در برقراري هارموني بين مذهب و فرهنگ دارد. «ميلارپا» اولين داستان از اين سري است و به بودائيسم تبتي مي پردازد. داستان بعدي «آقا ابراهيم و گلهاي قرآن» به صوفيسم تقديم شده و «اسكار و بانوي گلي پوش» محتوايي درباره مسيحيت دارد. «فرزند نوح» نيز در رابطه با مسيحيت و يهوديت است. در سال 2003 فرانسوا دوپيرون Francois Dupeyron فيلمي با اقتباس از «آقا ابراهيم و گلهاي قرآن» ساخت كه عمر شريف Omar Sharifايفاكننده نقش اصلي آن بود و در سال 2004 جايزه سزار Cesar بهترين هنرپيشه را براي اين نقش دريافت كرد. اشميت در سال 2010 جايزه گونكورت نو Goncourt de la Nouvelle را براي «كنسرتي براي يادبود يك فرشته» دريافت كرد
.بازخوانی و نقد رمان " مسیو ابراهیم" در محل کتابخانه هشت بهشت واقع در مجتمع فرهنگی مذهبی امام رضا (ع) به آدرس خیابان انقلاب، نبش خیابان شهید نامجو از ساعت 16 تا 17 برگزار شد.
مریم هویدی

منتشرشده در رویداد ها

دومین جلسه نقد و بررسی رمان مادام بواری در محل کتابخانه هشت بهشت برگزار شد.

رمان مادام بوآري به عنوان يك رمان ادبي است که به مكتب واقع‌گرايي قرن نوزده . فرانسه تعلق دارد

رمانی که در روایت زندگی در تقويت قوة تجزيه و تحليل، نشان دادن تأثير تربيت و محيط در شکل گیری شخصیت و خلق و خو با قالب نویسندگی واقع گرانه ی فلوبر تأثير مثبت دارد.

روال کتاب به گونه ای است که شاید خواننده به قضاوت بنشیند و تخيلات و احساسات فردي و حساسيت‌هاي اغراق‌آميز اِما را منشاء کجروی و انحرافات او بداند . ولی به راستی با نگاهی موشکافنه به انسان و تغییرات درون فردی، آیا میتوان به جای تحلیل قضاوت کرد؟

در بخشی از کتاب فلوبر میگوید: اما در حال حاضر خوشبخت نبود و در گذشته نیز این احساس را نداشت! هنوز به دنبال همان موجود قدرتمند و عاشق پیشه ای میگشت که در سنین 14 سالگی در رمان ها خوانده بود!

شارل وقتی شوهرش شد، اِما بیشتر دلتنگ عاشقی شد و بیشتر در پی سرکوب دلتنگیش برآمد و اینها اولین پارادوکس هایی بود که درون او را به بی قراری آلوده میکرد.

اما چرا خوشبخت نبود؟ یا بهتر از آن باید پرسید : خوشبختی چه بود؟آیا فهمیده بود که خوشبختی چیست و چرا با کلمه ی سه حرفی "ع ش ق" این چنین پیوند میخورد؟ و چرا ترک و پیوستن به عشق هر دو همان بی قراری را برایش به همراه داشت.

مادام بواری، سمبل موجودی است که از 180سال پیش ( تقریبا از زمان تالیف کتاب) تا کنون همچنان به دنبال آنچه هست که نمیداند چیست. فقط میداند یک چیزی نیست که اگر باشد خوشبخت است.

با مطالعه روانشناسانه شاهد اضطراب شناور و نارضایتی همیشگی در روح این زن هستیم.

در داستان به خوبی تفاوت احساس مردان با شادی های کوچک و دل بستن به خوشی هایی نظیر کار، مقام و ثروت با احساس زنانه که خودآگاه یا ناخودآگاه در پی جستن نیمه گم شده است، هویدا می شود.

مادام بواری در برخی از گوشه های داستان به تقلید از رفتار مردانه که سیمون دوبوار یک قرن بعد از او درباره آن سخن گفت هم دچار میشود.

آنچه در آخر ذهن را درگیر میکند این سوال است که چرا شکست خورد؟ آیا دلیل آن تفاوت جنسیتی نبود.مردی از سر لذت دل به هوس می دهد و با لذتهای کوچک دیگر ، لذتی را تبدیل به لذتی دیگر می کند و زن در حال لذت بردن از نوعی که به او تعلق ندارد گم شده و دچارسردرگمی می شود و فراموش می کند اساس ماندگاری نبوده است.

آنچه مادام بواری را ماندگار می کند اضطراب شناور وخواسته ی نامعلومی است که سرانجام او را می کشد. و آنچه اندیشه را درگیر میکند لزوم توجه به تفاوت های دنیای زنانگی و مردانگی است.

لازم به ذکر است جلسات بررسی ادبیات ملل هر ماه در محل کتابخانه هشت بهشت برگزار می شود و علاقه مندان جهت حضور در برنامه ها میتوانند از طریق وب سایت کتابخانه اطلاعات لازم را کسب نمایند.

منتشرشده در رویداد ها