چهارشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۱۲:۲۵

ششمین جلسه نقد و بررسی ادبیات ملل برگزار شد/ "بارهستی"

"بارهستی" یا "سبکی تحمل ناپذیر هستی" یکی از پر مخاطب ترین کتاب های کوندرا است. نام کتاب بخوبی مبین نظرگاه کوندرا نسبت به رمان است.
او نقش رمان را در زندگی و آینده بشر بسیار با اهمیت می داند و هدف اصلی رمان از نظر او کاوش در موقعیت انسان است. به اعتقاد وی، رمان باید ارزشمندترین جنبه های فرهنگ بشری را پاس دارد.
حال با مقایسه بین معنا و کارکرد رمان از نگاه او و آنچه در این اثر نگاشته است، می توان بار هستی را سفری به ناشناخته ها دانست که احساسات و تمایلات شخصیت های رمان همسفران آن هستند.
گاهی با شخصیت عجیب و غیرقابل پیش بینی "توما" و شک های "ترزا" همراهیم و گاه با دنیای رها و آزاد "سابینا" و "فرانز".
در ابتدای رمان ممکن است، به مشی زندگی شخصیت ها امتیاز خوب و بد بدهیم که توصیف بخردانه کوندرا چکش قضاوت را از ما میستاند و نشان می دهد؛ "منِ" وجودی هر کدام از شخصیت ها، کلید شناخت و دریافت اسباب رفتاری آنهاست.

مفاهیم
در سراسر رمان با واژه هایی مانند "سبکی"، "سنگینی" و "کیج" روبه رو هستیم که گاه گیج کننده می شوند. کوندرا برای تبیین سبکی و سنگینی به نظریات نیچه و بتهوون و پارمیند ارجاع می دهد. پارمیند جهان را مملو از دو قطبیهای تاریک و روشن، سبک و سنگین، ظریف و درشت و ... می دید. او بر خلاف بتهون سبک را مثبت و سنگین را منفی می پنداشت. در نگاه بتهون اما مفاهیم سنگینی، ضرورت و ارزش بهم پیوسته اند. به این معنی که هر چه سنگین است ضرورتی است و تنها ضروریات ارزشمند هستند. کوندرا این نگاه را از موسیقی بتهون وام میگیرد.
کوندرا در این رمان از راهپیمایی و جشن کمونیستها که در اول می هر سال در کشورش چکوسلواکی برگزار میشد به کیچ تعبیر می کند. او از کیچ چنین می گوید:وقتی قلب لب به سخن می گشاید شایسته نیست خرد اعتراض کند؛
در قلمرو کیچ قلب حاکم مطلق است و البته توده ها در برانگیختن کیچ نقش اساسی بازی می کنند. کیچ نماینده ارزشها و مفاهیم عمومی و متعارفی است که از فرط عمومیت فاسد شده اند و جز به کار تهییج توده ها نمی آیند. عبارتهایی مانند دختر حق نشناس، پدر رها شده، خیانت به وطن، خاطره نخستین عشق و . . . از این قسمند.

کلمات نامفهوم
بارهستی کتابی نسبتاً سنگین است و برخی مباحث آن به سختی در ذهن جای میگیرد، از سوی دیگر کوندرا یک روان شناس است و به دنبال عیان کردن ریشه ی رفتارهاست. میلان کوندرا برای فهم بیشتر مخاطب و راحت بیان کردن آنچه در نظر دارد دو شخصیت سابینا و فرانز که نقطه مقابل یکدیگر هستند را کنار هم قرار میدهد تا درباره ی مفاهیم بسیار عادی زندگی با هم صحبت کنند. هدف او اثبات نقش تجارب و گذشته در سلایق و رفتارهای کنونی است.
سابینا زنی که به نظر میرسد بار "سبکی" را تحمل میکند و فرانز مردی که بار سنگینی به دوش میکشد. درباره واژه های متداول و واضحی سخن میگویند؛ جایگاه زن، موسیقی، زندگی، گورستان و خیانت، تظاهرات دانشجویی و... . برخی از دیالوگ ها را با هم بازخوانی می کنیم:
سابینا زن بودن را حالت و وضعی میداند که خود انتخاب نکرده است و به نظر او چیزی که نتیجه یک انتخاب نیست نمیتواند شایستگی یا ناکامی باشد. به نظر او عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است به اندازه افتخار به زن بودن ابلهانه است. در حالیکه فرانز آن را معرف یک ارزش میداند.(تجربه شخصی او به وفای مادر برمی گردد)
به نظر سابینا زندگی کردن به معنای دیدن است. بینایی از طریق امری مضاعف محدود می شود: روشنایی شدید که دید را تار میکند و تاریکی مطلق. شاید دلزدگی اواز هر نوع افراط زاییده همین تصور است. اما در ذهن فرانز کلمه ی روشنایی تصویر چشم اندازی نیست که خورشید آن را روشن میکند، بلکه روشنایی برای او منبع خود نور، مثل یک لامپ یا یک نورافکن است.
سابينا از تظاهرات دانشجويي به قدري متنفر است كه براي فرار از آن در دستشويي پنهان مي شود در حالي كه فرانز مشتاقانه در اين راهپيمايي ها شركت مي كند. فرانز، بودن با ديگران در اين راهپيمايي ها را واقعي مي داند و سر و كله زدن با كتاب هايش در كتابخانه ها را غير واقعي مي پندارد در حالي كه زندگي واقعي او در مطالعه بي وقفه مي گذرد. درباره زيبايي نيويورك نيز آنها اختلاف نظر دارند. فرانز زيبايي نيويورك را كه از تجمع ساختمان هاي نازيبا به وجود آمده غير ارادي مي داند كه زادگاهش سوئيس را به يادش مي آورد. نيويورك براي فرانز دورنمايي از اروپاست اما سابينا اين زيبايي را تصادفي مي داند درست مثل تابلوهايي كه نقاشي مي كند و بطور تصادفي و اتفاقي رنگ روي تابلوها مي ريزد و زيبايي خاصي به آنها مي دهد.

شخصیت ها
دربیان شخصیت ها قصد برتعریف داستان نیست، با نگاهی به باورها و واکنش ها به شگفتی تضاد و تناقض بین درونیات و برونیات می پردازیم. نویسنده نیز در توصیف هر یک از شخصیت های داستان فقط به چیزهایی اشاره میکند که در شکل گیری شخصیت فعلی آنها تاثیرگذار است وخواننده را با بخشی از زندگی آشنا می کند که تاثیر آن تا لحظات پایانی به چشم میخورد.
شخصیت های داستان کوندرا بی شک هر یک توصیفی از صفت های انسان است که با ریزنگری در آن میتوان؛ توما، ترزا، سابینا و فرانز درون خود را شناخت و شاید بتوان رفتارهای مشابه را درک و بدون قضاوت نگریست.

توما یک جراح عالی رتبه و سرشناس که از همسر و فرزندش جدا شده است. در کلیت داستان اگر بخواهیم از او یاد کنیم حتما به تنوع طلبی او اشاره میکنیم و کمتر به او صفت بخشندگی یا گذشت می دهیم اما کوندرا با بیان درونیات و ذهنیات او به ما اجازه میدهد تا از قضاوت بر اساس آنچه میبینیم کمی فاصله بگیریم. در نتیجه داستان را می توان اینگونه نیز تعریف کرد:

توما
توما جراح زبردستی است که در همان ابتدا دو تصمیم قطعی دارد: قرار است هرگز پسرش را نبیند و تصمیم دوم اینکه هرگز زنی را به خانه خود راه ندهد.
اما بر اساس چند " اتفاق" با پیشخدمت یک رستوران ازدواج می کند. در حالیکه معتقد است عاشق او نیست به خاطر همراهی با او، از سوئیس با تمام رفاه و آسایش به پراگ کمونیستی می آید که حاصل این مهاجرت تقلیل جایگاهش ازجراح به پزشک عمومی، شیشه شور و راننده است.
و سوال اینجاست؟ چرا توما بار سنگین زندگی را به دوش میکشد؟
هر یک از ما چه قدر در زندگی باری را میکشیم که به حمل آن باور نداریم و بابت آن هزینه می دهیم؟

ترزا
ترزا دخترجوانی است که پدرش به اتهام داشتن افکار ضاله ی ضد کمونیستی در زندان است. او دربرهه ای مجبور به زندگی با مادراست. کتاب خواندن را از پدر به ارث برده و چهره اش به مادر شبیه است.
هربار جلوی آینه می ایستد سعی میکند روح خود را ببیند تا شباهتش به مادر را فراموش کند. مادر به خاطر تولدش او را خطاکار می داند، در خانه مادری به دلیل وجود ناپدری حس امنیت ندارد وسبک سری های مادر او را به شدت می آزارد.
بر اثر یک "اتفاق" با توما آشنا می شود. روزهای خوبی را با او میگذراند و با رفتن توما به شدت غمگین می شود. بدون اینکه توما بداند، تصمیم میگیرد به پراگ برود و با او زندگی کند.
ترزا توما را دربرابر عملی انجام شده قرار میدهد و در نهایت توما بر خلاف ذهنیت همیشگی اش تسلیم به ازدواج با او می شود. ترزا نمونه ی زنی ساده، بی آلایش و آرمان خواه است. زنی که درعشق حسود و از نظر روحی و جسمی حساس و ضعیف است. نگاه او و توما در عشق متفاوت است. توما رابطه جنسی را خیانت به عشق نمیداند و توضیحات او ترزا را قانع نمی کند. ترزا مدام کابوس میبیند و فکری جز خیانت توما ندارد. در کل داستان تنها یک زمان است که ترزا را فارغ از کابوس خیانت توما میبینیم؛ زمانی که به شدت سرگرم حرفه عکاسی بود و بسیار مورد توجه قرار می گرفت. این ظن و گمان تا انتهای داستان با وی همراه است تا در نهایت این شک با دیدن موهای سپید توما تعدیل می شود.
رویاهای او بازتاب غم و اندوه وی است. اگر چه توما را دارد (یک جراح زبردست و شهیر) اما در عین حال احساس تنهایی و گاه بیگانگی می کند. آیا دلیل این احساسات به توما بر میگردد یا درونیات خود اوست که رنگ شادکامی عمیق را از او زدوده است؟ ترزا تمام لحظات اکنون زندگی اش به خاطرات گذشته اش باز میگردد و هرگز از خود نمی پرسد آیا در قبال زندگی توما مسئول نیست و آیا عذرخواهی او در دهه ی آخر عمر کافی است؟ ترزا و توما در زندگی یکدیگر چه تاثیری داشتند؟ اگر ترزا در جایگاه توما بود و قدرت او را داشت چه می کرد؟

سابینا
هنرمند، نقاش و دوست توما است. زنی که از هر چه رنگ تعلق دارد گریزان است. شخصیت وی در طول داستان تغییر چندانی ندارد. او فریفته ی خیانت است وبه نظرش خیانت کردن یعنی از صف خارج شدن و به سوی نامعلوم رفتن. چیزی را زیباتر از به سوی نامعلوم رفتن نمیداند.
اندیشه ی خیانت دراولین احساس عاشقی اش شکل گرفت. در 14 سالگی از پسری خوشش آمد که به دلیل این علاقه، پدر سخت گیرش یکسال او را از تنها بیرون رفتن منع کرد. سابینا دلخوش بود که بعد از دیپلم میتواند با سفر به پراگ به خانواده اش خیانت کند. پدر دیگر او حکومت کمونیستی بود که حتی در نقاشی هم او را مجبور به پیروی از "واقع گرایی سوسیالیستی " می کرد. صف موسیقی مدرسه، خارج شدن از سبک های اجباری و ....
سابینا همواره در حال فرار است. از عشق، از سرزمینش و هر چه به او رنگ تعلق می دهد، فرار میکند. کوندرا با نمایی از زندگی او در بخش های میانی کتاب، روح مثبت و منفی خیانت را از او می زداید.

فرانز
مردی که در ظاهر همیشه وفادار است. مادرش مظهر وفا بوده و "زن" با شخصیت مادرش برای او به شکل اسطوره درآمده است.
او معتقد به وفاست و در کنار همسر و فرزندش سال ها به سردی زندگی می کند و ذهنش خالی از حسرت زندگی نیست.
ماری کلود همسر واقعی او، بیست سال پیش او را تهدید کرده بود که اگر ترکش کند خودکشی می کند و فرانز با آنکه ماری را نمی پسندید، عشق او را والا دید وسر تعظیم فرود آورد و با او ازدواج کرد. فرانز عمیقا معتقد بود: نباید ماری کلود را به دلیل زن بودنش ناراحت کند و باید همواره به زن بودن او احترام بگذارد. اما در نهایت به او خیانت می کند و اعتراف می کند که او را نمی خواهد. چه اتفاقی برای او می افتد که به ناگاه از باورهای خود عدول می کند؟
از سوی دیگر ماری کلود چرا به راحتی این موضوع را می پذیرد؟

کوندرا معتقد است اگر خواننده فقط یک سطر از رمانش را نخوانده بگذارد هیچ از آن نخواهد فهمید . بنابراین بارهستی را به دقت و آرامی باید خواند.
این کتاب باید بارها خوانده شد تا بتوان به سوالات شکل گرفته در ذهن پاسخ داد. شخصیت های خلق شده کوندرا هر یک از رمز و رازهای درونی انسان پرده برمی دارند.

و در آخر اینکه:

چگونه بار هستی را به دوش می کشیم؟ آیا سنگینیِ بار هول انگیز و سبکیِ آن دل پذیر است؟ سنگینی بار ما را درهم می شکند٬ خم می کند و بار هرچه سنگین تر باشد ٬زندگی ما به زمین نزدیک تر ٬واقعی تر و حقیقی تر است.
در عوض فقدان بار موجب میشود که انسان از هوا هم سبک تر شود٬ به پرواز درآید ٬از زمین و انسان دور گردد و به صورت یک موجود نیمه واقعی در آید و حرکاتش هم آزاد و بی معنا شود.
بنابراین کدامیک را باید انتخاب کرد: سبکی یا سنگینی؟

بازخوانی رمان " بارهستی " در محل کتابخانه هشت بهشت واقع در مجتمع فرهنگی مذهبی امام رضا (ع) به آدرس خیابان انقلاب، نبش خیابان شهید نامجو برگزار شد.
مریم هویدی

زمان آخرین ویرایش: دوشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۵ ۰۹:۲۰

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید