دوشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۵ ۱۰:۴۸

پنجمین جلسه نقد و بررسی ادبیات ملل برگزار شد/ "شوخی"

شوخی نخستین رمان کوندرا است که برخلاف شروع عاشقانه اش در پس خود داستان تنهایی، گمگشتگی، مسخ و ندامت است. رمان بزرگیست که تصور ادبیات چک بدون آن سخت است.
مطالب مذکور برگرفته از جلسه "نقد و بازخوانی ادبیات ملل کتابخانه هشت بهشت" است.
شوخی حرف های زیادی دارد. از احساسات می گوید و از مسخ شدن در مکتب و فرقه ای که با گذشت سالها، شدت و حدت آن از دست می رود. روال نرم و جذاب داستان آنچنان ذهن را با عشق، جایگاه دوست داشتن در زندگی، آرمان گرایی و تغییر درگیر میکند که گویی ما نیز در برهه ای از زندگی آن را دیده ایم.
پسری که پدر خود را خیلی زود از دست میدهد و در بستر عاطفی ناامن رشد میکند. در جوانی خود را در جامعه ای می یابد که کمونیست قدرت زیادی دارد او نیز در نخستین انتخاب، خود را وابسته به حزب میکند و از آن هویت میگیرد.
به لحاظ تکنیک روایت از زبان چند شخصیت است که در پایان ، با هم تلاقی می کنند. آدم ها موازی با هم در داستان حرکت دارند و به یک انسجام میرسند. نویسنده با درهم تنیدن سرنوشت شخصیت ها، تصویری از زندگی می آفریند که به واقعیت نزدیک است و خواننده را درگیر خود می کند.

در بخش هایی از متن کتاب می خوانیم:

  • هرگز نمی توانم پاول را از لوح دلم پاک کنم ، حتی با اینکه دیگر عاشق او نیستم ، حتی با اینکه مرا جریحه دار کرده باز نمی توانم .
  • هیچ زنی نمی تواند تا ابد به یک عشق بچه گانه قانع باشد . پاول کاملا راضی بود . او از آسایش بی تعهدی لذت می برد ، هر مردی در وجودش یک رگه خودخواهی دارد ، بر زن است که از خود و از ماموریت خود به عنوان یک زن دفاع کند .
  • هیچ چیز به اندازه غم مشترک آدم ها به این سرعت و سهولت ( گرچه اغلب به گونه ای کاذب و فریبنده ) به هم نزدیک نمی کند .
  • دشمنان نیستند که انسان ها را به تنهایی و انزوا محکوم می کنند ، دوستانند .
  • از همان اول دقیقا می دانستم که این هوا و هوس نیست . از همین هم ترسیدم . می دانستم که احساسم نسبت به تو حقیقی است . تو حقیقت من بودی و هیچ کاریش نمی توانستم بکنم .
  • هیچ عملی به خودی خود خوب یا بد نیست . تنها جای آن در نظم امور آن را خوب یا بد می کند .
  • تمسخر زنگاری است که به هر چه بنشیند کم کم آن را تحلیل می برد .
  • برای تملک بدنی که آن قدر حسرتش را داشتم فقط می بایست او را درک می کردم ، او را می شناختم ، او را نه فقط به خاطر انچه برای من بود ، بلکه به خاطر هر آنچه که بود و مستقیما روی من تاثیر نمی گذاشت ، که مال او بود و فقط متعلق به او بود دوست داشته باشم .
  • هر ذره از هر آنچه در نتیجه یک اشتباه ایجاد می شود به اندازه چیزهایی که از راه منطق و ضرورت ایجاد می شوند واقعی هستند .


نگاهی اجتماعی به رمان

درون مایه رمان، اجتماع کمونیستی و سوسیالیستی و رادیکال را به خوبی نشان میدهد. حتی بلایی که در جامعه کمونیستی بر سر روابط انسانی و عشق می آید نیز کاملا برای ما قابل لمس می شود.
شوخی، تصویر جامعه ی توتالیتر است. جامعه ای که ترس بر آن حاکم است و مردم برای داشتن زندگی بی دردسر به یک هویت واحد، مسخ و ریا پناه میبرند.
رویای توتالیتر، جامعه ای است که انسان هایش، در رویای رسیدن به یکسان سازی و جمع گرایی، فردیت خود را از دست می دهند و برای رهایی از تنهایی، روزبروز تنهاتر می شوند.
و ملموس تر آن این است که حتی خانواده نیز تریبونی برای اثبات عقاید و جدال می شود.
شوخی جامعه ای به بن بست رسیده را در انتهای داستان نمایش میدهد، قهرمان داستان به سنت چک پناه میبرد و جامعه حاکم نیز وقتی خطر را احساس میکنند به سنت پناه میبرند ولی سنتی که قصد دارد آن را به خدمت عقاید و افکار خود در آورند.


شخصیت های داستان

کوندرا بیشتر از آنچه ما را با چهره ی قهرمان آشنا کند، موفق است حس جدیت و تعصبات تند و تیز را در قالب شخصیت افراد به تصویر کشد، نگاه ابزاری مرد به زن و بالعکس را به خوبی در داستان می بینیم. بلوغ عاطفی بین زن و مرد داستان به نسبت کم و کم تر است و از این روست که ابتذال و سردی روابط انسانی به وضوح نمایان است.
کوندرا هر انسانی را در جای خودش به میدان بازی می آورد و تاثیر پذیری و تاثیر گذاری متقابل را نرم نرم وارد ذهن خواننده میکند.
تاثیری که "مارکتا" معشوقه اول لودویک بر روابط عاطفی میگذارد منجر به سرخوردگی می شود که لودویک چندین بار به عدم توفیق در برقراری ارتباط با جنس مخالف اعتراف میکند. از سوی دیگر او را از کمونیسم جدا میکند و راهی برای بلوغ وی باز می شود.

قهرمان داستان (لودویک) چشم بینایی است که جامعه را میبیند.
نام داستان، ترس از "شوخی کردن" را نیز جدی میکند.
وطن پرستی در جامعه کمونیستی چک به بن بست می رسد و" یاروسلاو" نماد این وطن پرستی است که در خانواده کوچک خود از پسرش شکست میخورد و نسل جدید را کاملا بیگانه با افتخارات گذشته می بیند.
لودویک نیز در رابطه با "هلنا" در تسخیر انتقام است و ناکام از انتقاجویی باز شکست می خورد.
اما "لوسی" را شاید بتوان تنها باقی مانده ی احساس در لودویک خواند که گویا کوندرا نیز در لوای جامعه ی سرد و کمونیستی زمان خودش، قوتی برای بیشتر نوشتن از او ندارد و او تنها نماد معصومیتی پایمال شده است.
شکست در رابطه بین شخصیت ها به چشم میخورد. هم در سربازخانه و هم در خارج از آن.
ابتدا و انتهای رمان نیز با داشتن و رهایی از تنفر لودویک همراه است. در توصیف ابتدایی میگوید:
((...سالها بود که دیگر اینجا چیزی نداشت که مرا به خود جلب کند ...مادرم در میان بیگانه ها درگوری دفن شده بود که هیچوقت به آن اعتنایی نکرده بودم. ولی خودم را گول می زدم؛ آنچه آن را بی اعتنایی می نامیدم، در واقع نفرت بود ...))
و پایان نیز، برای رهایی یا تسکین نفرتش، به موسیقی سنتی شهرش پناه می برد. چیزی که سالها پیش از آن، آن را رها کرده است.

و اما در پایان
آیا ما در نهایت راه خرسند از انتخاب راه فعلی خواهیم بود؟
تا چه اندازه مسخ شده عمل می کنیم؟
و آیا عامل سرخوردگی هایمان را میشناسیم؟
آیا میدانیم در انتخاب افراد معیارهایمان برگرفته از عقده ها و خواسته هایمان نیست؟

بازخوانی رمان " شوخی " در محل کتابخانه هشت بهشت واقع در مجتمع فرهنگی مذهبی امام رضا (ع) به آدرس خیابان انقلاب، نبش خیابان شهید نامجو برگزار شد.
مریم هویدی

 

زمان آخرین ویرایش: شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵ ۱۳:۲۵

دیدگاه‌ها  

0 #1 مظاهری 1395-01-23 15:09
خیلی خوب بود ممنون
نقل قول کردن
0 #2 بهار 1395-01-23 15:15
شوخی رمان بسیار خواندنی و تاثیرگذاری است.
نقل قول کردن