یکشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۴ ۱۲:۲۷

چهارمین جلسه نقد و بررسی ادبیات ملل برگزار شد/ چراغ ها را من خاموش می کنم

«چراغ ها را من خاموش می کنم» به قلم خانم زویا پیرزاد، فضای زندگی عادی و تثبیت شده زن خانه داریست که روزمرگی او را احاطه کرده و روایت برهه ای از زندگی که روزهایی تکراری را از سر می گذراند، آنچه ممکن است برای هر کسی اتفاق بیفتد.
این داستان گزارش گونه روایتی اززندگی است با نگاه کاملا زنانه. "کلاریس" زنی که همسر یک مهندس شرکت نفت در آبادان است. وظایف مادرانه ی یک زن خانه دار برایش زندگی کسل کننده ای را رقم زده و او دچار نوعی پریشانی است. کلاریسِ ابتدای داستان در انتهای داستان به آن مردگی نیست و قوتی برای شور داشتن و حضور در اجتماع می یابد.
کلاریس از مادر و پدر و خواهرش و زنی که در همسایگی اش زندگی می کند می گوید و در پایان هر شب، چراغی خاموش می کند. خاموشی که ما را به یاد خورشید هر روز میاندازد که با غروبش یک روز از عمر ما خاموش می شود.
وقتی به کلاریس نگاه میکنیم، متوجه اهمیت فضای او در این داستان یعنی "خانه"، میشویم. از این رو نظر دیگران درباره وضع خانه برایش اهمیت دارد تا جایی که وقتی توجهی به محیط خانه اش از سوی غریبه ای می شود، او احساس عاشقی می کند.
خواهر او نیز دغدغه داشتن خانه و همسر دارد. مادر نیز هنر خانه داری برایش مهم است. همسایه ی جدید آنها نیز انضباط خانه برایش بسیار مهم است.
و حال احساس تک تک آنها نوعی نارضایتی دارد. از کلاریس گرفته تا زن همسایه و به نوعی غمزده اند. وتنها عامل شادی آلیس (خواهر کلاریس) هم پیدا کردن خانواده (امنیت و پناهگاه) می شود.
اگر با نخستین نگاه به داستان قرار به نقد مفهومی داستان باشد میتوان گفت زندگی ناشاد زنانی را نشان می دهد که درگیر خانه اند و یا در آرزوی خانه داری که حتا اگر به آرزویشان هم برسند در آخر مثل خانم سیمونیا و مادر کلاریس، نارضایتی به همراهشان است.
کلاریس در جریان زندگی، اعضای خانواده هم برایش جزیی از خانه شده اند و شاید از این رو حس مردگی را در زندگیش میتوان دید. در تنهایی خود و خانه غرق است. با خودش حرف میزند. ذهن او متکلم و مخاطب دارد و دایم به خود زنهار میزند که در برابر دیگران ساکت باشد. همانگونه که در برابر میز و ... ساکت است.
او زنی است درگیر روزمرگی با احساسی فراموش شده و شاید مثل عروسک کوکی که هر روز با جریان آب شنا میکند و نه آنقدر شاد و نه غمگین! نخستین برداشتی که میتوان از داستان داشت حس همدردی و به زبان عامیانه (بیچاره زن و آخی و...) است اما اگر داستان را از منظر شخصیت فردی به دور از مسئولیت های اجتماعی ببینیم شاید این زن همچون یک ذهن نامعلوم موجودیت پیدا کند. زنی بی توجه به داشته های فردی که نگاهش بیشتر از دورن خود به بیرون است. او زنی است که می توانسته در زندگی اجتماعی پررنگ تر باشد اما حاشیه امن زندگی را انتخاب کرده و در ادامه، ناآگاه از انتخاب خود آنچنان درگیر زندگی شده است که به روزمرگی افتاده و در این ورطه بیشتر از قبل خود را فراموش کرده است، در واقع وجود انسان زنده در او آواره شده است.
در این داستان دو زن دیگر هم هستند که نقش کمی دارند و شاید حضور آنها کمی بار منفی (زنانگی سنتی) را کم می کند.
نینا و خانم نواللهی؛ اولی شاد است و همسرش از خندیدن او لذت میبرد در حالیکه در روایت زنان دیگر یک شلخته است و دیگری نیز فعال در عرصه اجتماعی است که از نگاه مردانه ی آرتوش زن لایقی است.
خانم پیرزاد سردی یک خانه را به خوبی نمایش می دهد و ما را به فضای یک زمستان خانگی میبرد که تنها شور و اشتیاقش را در ارتباط کودکان خانه با یکدیگر میبینیم.
با خواندن این داستان، تصویر زن خانه دار که مدت های مدیدی است به اسطوره شدن نزدیک می شود به ذهن متبادر میگردد. زنی که بی دریغ در خانه کار میکند و کمتر مورد توجه قرار میگیرد. گره کوری که نگاه زنانه مردان را به ناسپاسی محکوم میکند.
نقد این داستان شاید باید توسط مردان اجتماع صورت بگیرد و اینکه چرا توقع مردان در زندگی تنها در قالب کار خانگی خلاصه می شود؟
و پرسش دیگر اینکه چرا مهر مادری تبدیل به وظیفه میشود و اینگونه روزمره ؟
وچرا شوق ابتدای زندگی در میانه راه به سردی میگراید؟
و از همه مهمتر آیا ادبیات معاصر به این دلزدگی دامن نمی زند؟ طرح موضوعات تلخ، ماهرانه است اما در پایان کمتر سوالی در ذهن پدید می آید تا به دنبال راهکاری برای قابل تحمل تر کردن زندگی باشد.
در اینجا اگر به اختلاط دو واژه ترجیح و اجبار دقت کنیم شاید از شخصیت کلاریس به نقد جدیدی برسیم که دلمردگی و دلزدگی را بزداید و آن اینکه ما بر اساس ترجیح، گوشه امن زندگی و خانه داری را برمیگزینیم زیرا در بیرون از خانه نیز مشکلات آنقدر هستند که اگر آگاه نباشیم دچار روزمرگی و افسردگی خواهیم شد. چنانچه فارغ از حضور در اجتماع نیز عاری از دلزدگی و روزمرگی نیست و کلید گمشده مهارت زندگی است.
این داستانِ خواندنی نیز همچون سینمای روز درد را نشان می دهد و تلخی زندگی را به رخ میکشد بی آنکه هنر شیرین کردن و یا جلوه ای دیگر از زندگی را نمایش بدهد.
چراغ ها را من خاموش میکنم تجربه خوبی از روزمرگی است و شاید آنچه را به ذهن میرساند خصوصیت نه چندان مثبت و لاجرم زندگی است. و آنچه انسان را به این روزمرگی میرساند شاید عدم فهم از خود و محیط اطراف است.
سوالی که پیش می آید این است آیا با نگاهی موشکافانه تر میتوان کلاریس را قربانی دانست؟ آیا او سمبل کار نیک، فداکاری و ایثاراست؟ و آیا این موجودیت تکراری بر او تحمیل شده است یا ترجیح و انتخاب خود اوست؟ و آیا با نگرشی متفاوت نمیتوان حس قربانی بودن را از زن گرفت؟!
بازخوانی و نقد رمان " چراغ ها را من خاموش میکنم " در محل کتابخانه هشت بهشت واقع در مجتمع فرهنگی مذهبی امام رضا (ع) به آدرس خیابان انقلاب، نبش خیابان شهید نامجو برگزار شد.
مریم هویدی

زمان آخرین ویرایش: سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۴ ۱۴:۲۳

دیدگاه‌ها  

0 #1 مونا 1395-01-24 12:41
تشکر
نقل قول کردن