"من پیش از تو" یک رمان عاشقانه نوشته "جوجو مویز" است. این کتاب نخستین بار در ۵ ژانویه ۲۰۱۲ در بریتانیا چاپ شد. ادامه‌ای بر این کتاب با نام "پس از تو" نوشته و منتشر شد. این رمان در ایران با ترجمه مریم مفتاحی در نشر آموت منتشر شده است.
من پیش از تو، یک درام عشقی است درباره مردی عاشق هیجان و زندگی، که در پی یک تصادف رانندگی تمام بدنش فلج می‌شود و ناچار است تا پایان عمر روی صندلی چرخدار بماند. دختر پرستاری که برای مراقبت از او وارد خانه می‌شود به‌طور اتفاقی می‌فهمد که او قصد دارد از طریق مرکزی در سوییس، به‌طور قانونی دست به خودکشی بزند و در واقع برای 6 ماه بعد وقت گرفته... دختر تمام سعی‌اش را می‌کند تا در این مدت او را دوباره به زندگی امیدوار کند.

بازخوردها برای کتاب من پیش از تو مثبت بودند. یو اس ای تودی و نیویورک تایمز هردو این کار را ستودند. منتقد نیویورک تایمز گفت: "وقتی این رمان را تمام کردم، نمی‌خواستم آن را نقد کنم؛ می‌خواستم دوباره آن را بخوانم".

در متن می خوانیم:

  • اگر واقعا عاشق کسی هستی وظیفه داری کنارش بمانی؟ به او که افسرده است کمک کنی؟ در بیماری، در سلامت، و در هر شرایطی؟
  • میفهمید چقدر سخت است که سکوت کنید و هیچی نگویید، در حالی که ذره ذره وجودتان میخواهد منفجر شود؟ تمام راه فرودگاه تا آنجا را داشتم با خودم تمرین میکردم که چیزی نگویم. اما واقعا داشتم میمردم. ویل سر تکان داد. سرانجام وقتی توانستم حرفی بزنم صدایم بریده بریده و بی رمق بود جمله ای که به زبان آوردم تنها حرف خوبی که میتوانستم بزنم: دلم برایت تنگ شده بود!
  • من بهتر از هر کسی می‌دانستم چهره‌ای که آدم‌ها انتخاب می‌کنند تا از خودشان به دنیا ارائه‌کنند، با آن چه در اصل هستند بسیار فرق می‌کند. می‌دانستم رنج و اندوه می‌تواند شما را به رفتارهایی وادارد که حتی نمی‌توانید کمترین درکی از آن‌ها داشته‌باشید.
  • جسورانه زندگی کن، در زندگی ات شجاعت به خرج بده، تلاش خودت را بکن، یک جا ننشین.
  • - آدما رو نمیشه عوض کرد.

+ پس میشه چیکار کرد؟
- میشه دوستشون داشت.

منتشرشده در کتاب

رمان دختری در قطار نوشته پائولا هاوکینز، نویسنده انگلیسی است. این کتاب دارای سبکی روانشناسانه، هیجانی، معمایی و جنایی است که مدت کوتاهی پس از انتشار با تیراژ میلیونی به صدر فهرست پرفروش‌ترین کتاب‌های داستان جهان در سال 2015 رسید و رکورد فروش کتاب «هری پاتر» را از آن خود کرد. اقتباسی سینمایی آن نیز ساخته شده است. "دختری در قطار" نه‌ تنها یک رمان جنایی بلکه تریلری روان‌شناسانه است. ماجرای همیشگیِ عشق و شکست، این‌بار با همراهیِ افکاری سرگردان، به داستانی معمایی منجر شده است. "دختری در قطار" با روایتی مدرن، به سراغ موضوعی کلاسیک رفته که از میان درد و خون رنجی زنانه را بیرون می‌کشد.
پائولا هاوکینز برای بیان این داستان کار مهمی کرده است؛ او دقیق و موشکافانه به اطرافش و آدم‌ها ـ آدم‌‌های معمولی ـ چشم دوخته است. داستان او روایتی مدرن و چند‌صدایی از ماجرای سه زن است که هر کس از زاویه‌ دید خودش آن‌ را تعریف می‌کند.

این کتاب بسیار گیرا برای همیشه نگاه شما را به زندگی دیگران تغییر خواهد داد. تنها بعد از شش ماه از انتشارش حدود سه میلیون نسخه از این کتاب فقط در ایالات متحده به فروش رفت.

خلاصه ای از داستان:
ریچل هر روز سوار قطاری خاص می‌شود. هر روز از کنار خانه‌هایی می‌گذرد که زمانی یکیشان خانه‌ی خودش بود و به همراه شوهر سابقش، "تام" با خوشبختی آنجا زندگی می کرد؛ اما حالا تام آن خانه را با همسیر جدیدش، "آنا" شریک است. ریچل هر روز از پنجره قطار دختربچه‎ی تام و آنا را می‌بیند. هر روز می‌بیند که خانه‌اش را تغییر می‌دهند و هر روز غمگین و خشمگین تر می‌شود.
ریچل هر روز بعد از سوار شدن به قطار، امیدوار است زن و مردی را که در همسایگی شوهر سابقش زندگی می کنند، ببیند. در نظر او، آن زن و مرد زوج بی‌نقصی هستند. هر روز حس می‌کند که بهتر می‌شناسدشان. حتی اسم مستعار برایشان گذاشته: "جس" و "جیسون". زندگیِ جس (با نام اصلی "مگان") و جیسون (با نام اصلی "اسکات") نقطه‌ی مقابلِ زندگیِ سابق اوست که به طلاق و آشوب انجامید ...

 

در متن کتاب می خوانیم:

  • چشم هایم را که می بندم در سرم پر از تصاویر گذشته و آینده می‌شود. چیزهایی که در رویای آن هستم. چیزهایی که باید داشته باشم ولی کنارشان گذاشته‌ام. آرامش ندارم. از هر سویی که می روم به بن بست می رسم. وقتی قطار بارها و بارها از جلو من رد شود، یادم می اندازد که هزاران آدم هر روز با قطار این سو و آن سو می روند؛ اما تو هنوز سر جای خودت هستی.»
  • به این باور رسیده ام که چیزی را نمیتوانی جبران کنی و دوباره درست بگذاری اش سرجایش. حفره های زندگی ات همیشگی هستند. تو باید در اطرافش رشد کنی؛ مثل ریشه های درخت که از اطراف سیمان بیرون می زنند؛ باید خودت را از لابه شیارها بیرون بکشی.
  • همسر بودن را دوست ندارم، نمی‌دانم دیگران چطور‌ این کار را می‌کنند. هیچی ندارد جز انتظار. انتظار برای بازگشت مردی از سرکار تا بیاد و تو را دوست داشته باشد.
  • چقدر همیشه همه چیز می‌شکند و گاهی آدم نمی‌تواند دیگر درست شان کند.
  • زن‌ها صرفاً به دو دلیل ارزشمند می‌شوند. ظاهرشان و نقش شان در مقام مادر. من زیبا نیستم و بچه هم نمی‌توانم داشته باشم؛ پس این یعنی من چه هستم؟ بی ارزش.
منتشرشده در کتاب

" فقط یک روز بیشتر " نیز مانند سایر کتاب های "میچ آلبوم" رمانی فلسفی و با موضوع اصلی فانی بودن انسان و همچنین زندگی پس از مرگ است. این کتاب نیز با استقبال شدید دوستداران این سبک از نوشتار مواجه شد. عده‌ای از صاحبنظران آن را فوق‌العاده تأثیرگذار و استثنایی ارزیابی کرده‌اند در حالی که منتقدان دیگری معتقدند آلبوم کتاب را به طرز غیرواقع‌ بینانه‌ای مثبت نوشته است.
" فقط یک روز بیشتر " روایت عشق به خانواده و فرصت‌هایی است که از دست می‌روند، داستان مادر و پسری است که رابطه‌ای فراتر از یک عمر را تجربه می‌کنند. کتاب یک پرسش دارد و آن این است که، اگر قادر بودید یک روز بیشتر با شخصی که از دست داده‌اید زندگی کنید، چه می‌کردید؟
پدر چارلی بنه‌تو در کودکی به او گفت: «تو می توانی پسر مامان باشی یا پسر بابا، اما نه هر دو». او هم پدرش را انتخاب کرد، اما نتیجه فقط این بود که در آستانه‌ی نوجوانی دید که پدرش ناپدید شد. چند دهه بعد، چارلی مردی شکست‌خورده بود که همه چیز خود را از دست داده، ورشکسته شده، از کار برکنار شده، با خانواده‌اش دچار مشکل شده و آن ها را ترک کرده است و زندگی او سرشار از حسرت لحظاتی است که هیچ‌وقت قدر آن ها را ندانسته بود. او تصمیم به خودکشی می‌گیرد اما طی ماجراهایی راه به خانه‌ی قدیمیشان پیدا می‌کند و در آنجا مادرش را می‌یابد که هشت سال پیش از دنیا رفته است. چارلی یک روز بیشتر از عمر مادر را با او سپری می‌کند و گفتگوهای بسیار زیادی بین آنها رد و بدل می‌شود که چارلی را به گذشته، مشکلات و خطاهایش برمی‌گرداند.
کتاب از زاویه دید سوم شخص و با زمان گذشته روایت می‌شود و هویت راوی در پایان داستان به طور غافلگیرانه‌ای فاش می‌شود. فیلمی برمبنای این کتاب و با همین نام نیز تولید شده است اما گیرایی کتاب را نداشته و بسیاری آن را تصنعی توصیف نموده‌اند.

در بخشی از متن کتاب می خوانیم:
•هزاران کلمه در جهان هستی وجود دارد، اما یکی از آن ها به سان کلمه ی "مادر" از دهان تو بیرون نمی‌آید.

•وقتی به مادرت نگاه می‌کنی، به ناب‌ترین عشقی می‌نگری که تاکنون شناخته ای.

•زمزمه کردم: "مامان" ؟

مدت ها می‌شد که این کلمه را بر زبان نیاورده بودم. وقتی مرگ، مادر را از آدم می‌گیرد، این کلمه را نیز برای همیشه از او می‌دزدد.
این، در حقیقت، تنها یک کلمه است، تکرار چند حرف. ولی در روی زمین، هزاران هزار کلمه وجود دارد و هیچ کدام آنها به شکلی که این کلمه ادا می‌شود از دهان آدم بیرون نمی‌آید.

•پس از مرگ مادرم، من فهرستی فراهم کردم از وقت هایی که مادرم حمایتم کرد و وقت هایی که من از مادرم پشتیبانی نکردم. غم انگیز بود. هیچ توازنی وجود نداشت. چرا بچه‌ها تا به این اندازه یکی از والدها را ارج می‌نهند و دیگری را در مرتبه ای پایین و بی اهمیت نگاه می‌دارند؟

•آیا هرگز فردی مورد علاقه را از دست داده و خواهان آن بوده اید که یک بار دیگر با او حرف بزنید، فرصتی دیگر داشته باشید تا زمانی را که تصور می‌کردید او برای همیشه در کنار شما خواهد بود، جبران کنید، اگر چنین است، پس می‌دانید که اگر همه روزهای خود را بر روی هم بگذارید مهم‌تر از آن یک روز نخواهد بود که می‌خواهید برگردد. و چه اتفاقی خواهد افتاد اگر بتوانید آن را برگردانید؟

•وقتی با خودتان رفتار زننده ای داشتید، با هر کس دیگری هم به طرز زننده ای رفتار می کنید، حتی با کسانی که دوستشان دارید.

منتشرشده در کتاب
یکشنبه, 29 آذر 1394 11:56

همسر ببر / تئا آب رت

 

" ناتالیا "، پزشک جوان در " بالکان "، پس از مرگ پدربزرگ محبوبش، وارد ماجراهایی می‌شود که سراسر جادوست. در این جست‌وجوها به نسخه قدیمی «کتاب جنگل»‌ می‌رسد که همیشه همراه پدربزرگش بود و طی‌ سال‌های گذشته، بارها داستان‌هایش را برایش خوانده بود؛ داستان مرد فناناپذیر و داستان‌های دیگر. در بین همه آن‌ها داستانی است که پدربزرگش هرگز برایش تعریف نکرده‌ بود؛ داستان افسانه همسر ببر ...

رمان «همسر ببر» جدا از این‌که در لیست پرفروش‌ترین‌های نیویورک‌ تایمز قرار داشته، برنده جایزه اورنج فیکشن 2011 و نامزد نهایی جایزه نشنال بوک آمریکا 2011 شده است.