«رگتایم» رمانی نوشتهٔ «ادگار لورنس دکتروف» نویسندهٔ آمریکایی است که سال ۱۹۷۵ منتشرشد. این کتاب را نجف دریابندری به فارسی ترجمه کرده‌است.

این قطعه را تند ننوازید. درست نیست که رگتایم را تند بنوازید. اسکات چاپلین
این جمله ایست که نویسنده برای سرآغاز کتاب انتخاب کرده است. ظاهراٌ همه ما را دعوت به آهسته خواندن این کتاب کرده است. نام کتاب برگرفته از نام موسیقیی است که در دهه اول قرن بیستم در آمریکا رواج و ریشه در ترانه های بردگان داشته است. «رگ» به معنای ژنده و پاره و گسیخته است ، و «تایم» به معنای وزن و ضربان موسیقی, نویسنده نام رگتایم را به عنوان روح زمانه ای که توصیف می کند بر رمان خود گذاشته است.

رگتایم یک داستان نیست بلکه چند داستان به هم بافته است. به همین دلیل چند بار آغاز می شود و چند بار به پایان می رسد. جمله ها کوتاه و توصیف ها فوری و گذران است. نویسنده روی هیچ صحنه یا چهره ای معطل نمی ماند. رگتایم چهره امریکا را به ویژه در دهه ۱۹۶۰، را به شکلی افسانه ای در آن سوی دو جنگ جهانی ، در دوران زیبایی که مردم امریکا همیشه حسرتش را می خورند، ترسیم می کند.
نجف دريابندري، مترجم دو رمان «رگتايم » و «بيلي باتگيت » از «اي. ال .دكتروف » به عنوان نويسنده اي بدون سبك نام مي برد و مي گويد: «دو كتاب رگتايم و بيلي باتگيت خيلي با هم متفاوتند، به طوري كه كساني كه آنها را خواند هاند برايشان عجيب است كه نويسنده هر دوی آنها يك نفر است.
«رگتایم» دومین و مشهور ترین اثر دکتروف است که انتشارات بزرگ «کتابخانه مدرن» آمریکا این رمان را یکی از 100 رمان برتر قرن بیستم خواند.

در متن می خوانیم:

  • شما خیال می کنین در تمام کارهاتون درستکار هستین ولی این خود فریبی همه کسانی است که به بشریت ستم می کنند.
  • زیر این آسمون هیچ چیزی نمی تونه آدم کشی و از بین بردن مال مردم رو توجیه کنه.
  • فقط شعله آزادی است که تلاش می کند تا فضای تاریک و کریه زندگی روی این زمین را روشن کند.
  • در بعضی قلب ها عشق نوعی زخم است ، نوعی ضعف جسمانی ایت ، مثل نرمی استخوان ، مثل ریه های مئوف.
  • آینده چیزی به غیر از مصیبت های بزرگ نیست.
  • به این ترتیب با کار مداوم و صرف انرژی زیاد می کوشید از لغزیدن در پهنه بی پایان ناکامی خودش پرهیز کند. این پهنه ناکامی گرداگرد او را گرفته بود. تاریکی بی حیایی بود که مثل پوست تن اش به او نزدیک بود. از بس نزدیک بود داشت او را خفه می کرد. وحشتناک تر این بود که او را غافلگیر می کرد. صبح بیدار می شد و می دیدی که آفتاب از پنجره می تابد، بلند می شد توی تختخواب می نشست، خیال میکرد تاریکی رفته است، ولی باز می دید که هست، پشت گوش اش یا توی قلب اش.
منتشرشده در کتاب

کتاب "پیامبر و دیوانه" اثر "جبران خلیل جبران" است که توسط نجف دریابندری ترجمه شد. مترجم در پیشگفتار اثر خود نوشته است: پیامبر جبران درباره همه مسائل رودرروی انسان مانند کار، شادی و اندوه، درد، خوبی و بدی، دوستی، دعا، قانون، مرگ، زیبایی و ... سخن می گوید. همه این سخنان بر این پایه استوارند که سرشت انسان ذاتاً خوب است و دشواری های زندگی او از اینجا ناشی می شوند که او هنوز تعارض های اساسی زندگی را به جا نیاورده و ماهیت کار و نظام زندگی را چنان که باید دیگرگون نکرده است.
کتاب از دو بخش تشکیل شده است پیامبر و دیوانه.
پیامبر روایت مردی به نام مصطفی میباشد که به جزیره ای تبعید می شود و قبل از رفتنش به سوالات مردم در مورد عشق, فرزندان, ازدواج, مرگ, دعا, مذهب و ... پاسخ میدهد.
دیوانه سرشار از تمثیل ها, قطعه های شعرگونه, جملات عارفانه, حکیمانه ای است که جبران آنها را با اندیشه بسیار در قالب روایتهای کوتاه به رشته تحریر در آورده است.

در متن میخوانیم:

  • شما به هنگام سختی و نیاز، دعا می کنید؛ کاش در عین عافیت و در روز های فراوانی هم دعا می کردید....
  • هرچه اندوه درون شما را بیشتر بکاود،جای شادی در وجود شما بیشتر میشود. مگر آن نی که روح شما را تسکین می دهد، همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیده اند؟ هرگاه شادی می کنید ، به ژرفای خود بنگرید تا ببینید که سرچشمه شادی به جز سرچشمه اندوه نیست...
  • شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست. چاهی که خنده های شما از آن برمی‌آید، چه بسیار که با اشک های شما پُر می‌شود.
  • هنکامی که از ثروت خود چیزی میدهید, در واقع چیزی نبخشیده اید, اما زمانی که از جان خود چیزی بخشیدید به راستی بخشیده اید.
  • ذات خدایی شما همچون دریایی بزرگ است که هرگز آلوده نخواهد شد. از ازل پاک پاک بوده است و تا ابد پاک خواهد ماند. شخص ایستاده و افتاده روی زمین, در حقیقت یک نفر است که در سایه میان شب ذات دگرگون شده خود و روز ذات خدایی اش خوابیده است.
  • شما هرگاه با خویشتنِ خویش یکی باشید، خوبید. آنگاه که با خویشتن خویش یکی نباشید، بد نیستید. زیرا خانه‌ای که در آن خلاف افتاده باشد، کنام دزدان نیست؛ خانه‌ای‌ست که در آن خلاف افتاده است.
  • هنگامی که عشق شما را با صدایی مهربان فرامی خواند، او را باور کنید، حتی اگر صدایش رؤیاهای شما را از بین ببرد.
منتشرشده در کتاب

"وداع با اسلحه" رمانی نوشته "ارنست همینگوی" (۱۸۹۹-۱۹۶۱)، نویسنده آمریکایی و برنده جایزه نوبل ادبیات است که در سال ۱۹۲۹ منتشر شد.
رمان وداع با اسلحه، فریاد مرد رنج‌دیده‌ای است که از سه چیز سخن می‌گوید: جنگ، عشق و مرگ. در این رمان افسری آمریکایی با نام «فردریک هنری» در گروه بهداری ارتش ایتالیا خدمت می‌کند. فردریک مردی است که از پوچی و بی‌حاصلی زندگی سخت در رنج است. همینگوی در جنگ جهانی دو تجربه فوق العاده دارد: تجربه اولش، زخمی شدن در جنگ که سنگرش را با خمپاره می زنند و او را به بیمارستانی در میلان انتقال می دهند و تجربه دومش نیز که در همین جا اتفاق می افتد جایی عشق به پرستارش است. رابطه همینگوی و اگنس تاثیر به سزایی بر او می گذارد تا جایی که زندگیش ادبیش را تحت الشعاع قرار می دهد و نمود این اتفاق را به وضوح در رمان وداع با اسلحه می بینیم جایی که تنها نام اشخاص تغییر می کند. عنوان این رمان از شعری گرفته شده که جرج پیل در سده ۱۶ میلادی سروده‌است.
از ارنست همینگوی پنج کتاب در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند حضور دارد که یکی از آنها همین وداع با اسلحه می باشد.

در متن کتاب می خوانیم:

  • آخرش همین است. می‌میری و نمی‌دانی موضوع چه بود. هرگز فرصت نمی‌کنی که بدانی. تو را می‌آورند، مقررات را به تو می‌گویند و اولین باری که زیر پایت را خالی دیدند، تو را می‌کشند یا اینکه مفت و بی‌خبر می‌کشند. از این بابت خاطر جمع باش.
  • دنیا همه را از پا در می آورد، ولی پس از آن، خیلی ها هنوز قدرت دارند. اما کسانی که از پا در نیایند، کشته می‌شوند. دنیا مردم بسیار خوب و بسیار نجیب و بسیار شجاع را به یکسان می کشد. اگر از این مردمان نباشی، یقین بدان که تو را هم خواهد کشت. چیزی که هست، چندان شتابی نخواهد داشت.
  • ما کارهایی را که می خواهیم بکنیم نمی کنیم و بعد دیگر هرگز آن کارها را نمی کنیم.
  • خدا می داند که من نخواسته بودم عاشق او بشوم، من نخواسته بودم عاشق هیچکس بشوم. ولی خدا می داند که شده بودم.
منتشرشده در کتاب

بازماندهٔ روز سومین کتاب نوشته کازو ایشی گورو نویسنده انگلیسی - ژاپنی است که در سال 1989 موفق شد جایزه بوکر را از آن نویسنده‌اش کند. همانند دو رمان پیشین ( م‍ن‍ظر پ‍ری‍ده‌ رن‍گ‌ ت‍پ‍ه‌ه‍ا، هنرمندی از جهان شناور) ایشی‌گورو، بازمانده روز هم از زبان اول شخص روایت می‌شود.
آقای استیونز، راوی داستان، سرپیش‌خدمت خانه‌ای اشرافی در انگلستان است که خاطرات زندگی گذشته‌اش را در خلال اتفاقاتی که هم‌اکنون روی می‌دهد بازگو می‌کند. قسمت عمده داستان به رابطه حرفه‌ای و مهم‌تر از آن عاطفی استیونز با یکی از همکاران قدیمش، خانم کنتن سرخدمت‌کار خانه می‌پردازد.
«بازمانده روز» در فهرست 100 رمان برتر جهان قرار گرفته و فيلمي هم بر اساس آن ساخته شده است.
«استيونز» به مخاطب معرفي مي‌شود. ايشي گورو درباره‌ي اين اثر مي‌گويد: «استيونز همه‌ي ما هستيم، همه‌ي ما به دور از مرکز تصميم‌گيري و قدرت قرار داريم، اما خود را راضي مي‌کنيم به انجام وظيفه‌اي که به ما محول کرده‌اند و خود را راضي مي‌کنيم. ممکن است در توزيع قدرت سهيم نباشيم، اما از اين‌که اين پايين به وظايف‌مان عمل کنيم، راضي هستيم.»
کازوئو ايشي گورو (1954) صاحب آثار تحسين‌شده‌اي همچون منظر پريده‌رنگ تپه‌ها، هنرمندي از جهان شناور، بازمانده روز، تسلي‌ناپذير، وقتي يتيم بوديم، هرگز رهايم مکن، شبانه‌ها و... است.
کتاب «بازمانده روز» نوشته‌ي کازوئو ايشي گورو، با ترجمه‌ي نجف دريابندري از سوي نشر کارنامه منتشر و روانه‌ي بازار کتاب شده است.

در متن کتاب می خوانیم:

  • وقتی جنگ تمام شد، ادامه ی تنفر از دشمن کار قشنگی نیست. وقتی پشت طرف به خاک آمد، کار تمام است. دیگر لگد زدن به او معنی ندارد.
  • باید برای خودت خوش باشی. بهترین قسمت روز،شب است. تو کار روزت را انجام داده ای. حالا پاهات را بگذار بالا و خوش باش. من اینجوری میبینم. از هرکس میخواهی بپرس. بهترین قسمت روز،شب است...!
  • برای عده زیادی از مردم شب شیرین ترین قسمت روز است. پس شاید این که گفت تو نباید این قدر به پشت سرت نگاه کنی، درست گفت؛ باید طرز نگاه مثبت تری اتخاذ کنم و سعی کنم بازمانده روز را دریابم. چه حاصلی دارد که مدام به پشت سرمان نگاه کنیم و خودمان را سرزنش کنیم که چرا زندگی مان آن طور که می خواسته ایم از آب در نیامده؟...!
منتشرشده در کتاب