رمان "مرگ قسطی" را "لویی فردینان سلین" در سال ۱۹۳۶ منتشر نموده است. این اثر توسط مهدی سحابی به فارسی ترجمه و چاپ شده است.

لویی فردینان سلین، نویسنده فرانسوی (۱۸۹۴-۱۹۶۱ ) یکی از رمان نویس‌های مطرح قرن بیستم ؛ مردی که در دو جنگ جهانی شرکت کرده است. او حتی در یکی از جنگ‌ها زخمی شده و مدال نیز می‌گیرد. او که به شغل طبابت مشغول بوده به جهت تصور مردم که او را ضد یهود و نژادپرست می‌دانستند به ناچار فرانسه را ترک و به آلمان می رود مدتی نیز در دانمارک بوده و زندانی می‌شود و پس آن وی را تبعید می‌کنند.
او در تمامی رمان‌هایش مانند یک پیر دنیا دیده قصه گویی می‌کند. برخی‌ها نوشته‌های او را به باد انتقاد گرفته و نوشته‌هایش را سیاه‌کاری می‌دانند ولی سلین با شجاعتی بی‌مانند زشتی‌های انسان عصر جدید را آشکارساخته و آینه‌ای صادق در برابر او می‌گذارد سلین تمامی تابوهای عصر خود را شکسته و با آثار و نوشته‌هایش تأثیرات شگرفی در دیگر نویسندگان نیز ایجاد می‌کند.
کتاب مرگ قسطی زندگی فردینان را از کودکی تا سن ۱۸ سالگی و اعزام برای خدمت سربازی بازگو کرده و چون دیگر آثارش ردی از شخصیتش را در این رمان نیز به جا گذاشته‌ است.
مهدی سحابی در مقدمه کتاب از قول سلین در مقابل انتقادها می‌گوید: "من همانطوری می نویسم که حس می کنم... چه کنم؟ اگر این دنیا ذاتش را عوض کند من هم سبکم را عوض می کنم."
"سلین عمیقاٌ معتقد بود که ادبیات از بیان همه بدی‌های نهاد بشر طفره رفته است و نویسندگان مصرانه در کار آن بوده‌اند که انسان را خیلی بهتر از آنی که هست بنمایانند... در جایی گفته است همه ما آزادتر می شدیم اگر همه حقیقت درباره بدسگالی آدم‌ها بالاخره گفته می‌شد."
بخش اول رمان مرگ قسطی یک بیوگرافی از زندگی یک پزشک و یک نویسنده میانسال به نام فردینان است. او که فردی افسرده و تنها و گوشه گیر در محله‌ای فقیر نشین با در آمدی ناچیز و بسیار کم به طبابت مردم فقیر مشغول است و با تمام سختی‌ها و مشقات سعی دارد گلیم خود را از آب بیرون کشد و شاکر است که هنوز بیرونش نیانداخته‌اند و دلخوش از نوشتن. او در کار نوشتن با پسرخاله‌اش "گوستن" مشورت می‌کند و "گوستن" او را تشویق می‌کند تا به نوشتن چیزهای خوب و خوشایند بپردازد و اینقدر از نکبت زندگی ننالد. او ارتباط خوبی با بچه ها دارد. سلین در واقع در این بخش شخصیت و بیوگرافی و تجربیات خودش را روایت می‌کند.
"این بدبخت‌ها... چیزی که کم دارند سرگرمی است نه سلامتی... چیزی که ازت توقع دارند ... کاری کنی که دلشان باز بشود ... تعجب کنند ... دنبال مرض‌های تازه باب شده‌اند!... می خواهند که پدر خودت را در بیاری ... شور و علاقه نشان بدهی ... دیپلم و لیسانس را برای همین گرفته‌ای دیگر... هه! بشر یعنی این... یعنی در همان حالی که دارد مرگ خودش را تدارک می‌بیند خودش را با مرگ سرگرم کند."
بخش دوم کتاب مرگ قسطی جذاب و تکان دهنده‌ای است که نویسنده دوره نوجوانی خود را بی پروا و بدون هیچ سانسور و کم و کاستی بیان می‌کند.

 

در متن می خوانیم:

  • گوستن میگفت: «میتونی گاه به گاهی چیزهای خوب و خوشایند تعریف کنی... زندگی همیشه هم نکبت نیست.»
  • پدرم مرد تنومند موبوری بود، برای هیچ و پوچ از کوره در می رفت، یک دماغ گرد مثل بچه شیر خوره و سبیل خیلی کلفتی داشت... فقط گرفتاری ها و بدبختی ها یادش می ماند که صد تا صد تا هم سرش آمده بود. وحشتناک ترین چیزها را پیش خودش مجسم می کرد... با چیزهایی که توی کله اش بود می شد بیست تا تیمارستان را پر کرد.
  • اینجا درس هایت به هیچ درد نمی خورد پسر جان... اینجا نیامده ای فکر کنی آمده ای همان کاری را که یادت می دهند انجام بدهی... ما در کارخانه هامان به روشنفکر احتیاج نداریم... به بوزینه احتیاج داریم... بگذار نصیحتی بهت بکنم... هرگز از فهم و شعورت حرفی نزن! ما جای تو فکر خواهیم کرد...
  • آدم‌های درمانده و بیکار خیلی دیده‌‌ام ، هزار هزار ، اینجا و همه‌جای دنیا آدم‌هایی که در یک قدمی گدایی بودند چون نتوانسته بودند حق خودشان را بگیرند...
  • بچه‌ها مثل سال‌های زندگی‌اند، می‌روند و دیگر هیچ‌وقت نمی‌بینی‌شان
  • سرنوشت باشد یا هر چیزی، بد بلایی ست پیری، دیدن اینکه توی زندگی آدم همه چیز عوض می شود، خانه ها، شماره ها، ترامواها و حتی آرایش سر آدم ها. دیگر هیچ دلم نمی خواهد عوض بشوم.
  • زن ها می خواهند همه چیز آدم را بدانند! علی الخصوص مسائلی را که می دانند، نمی خواهی به اشان بگویی !
منتشرشده در کتاب