چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ ۱۲:۱۶

جای خالی سلوچ / اثر ارزشمند محمود دولت آبادی

جای خالی سُلوچ رمانی رئالیستی از محمود دولت آبادی است که بلافاصله پس از آزادی از زندان ساواک و طی ۷۰ روز نوشته‌ است. دولت‌آبادی داستان آن را به هنگامی که دورهٔ سه سالهٔ حبس را می‌گذراند در ذهنش پرورانده بود.
رمان جای خالی سلوچ به زبان‌های آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی، انگلیسی، کردی و هلندی ترجمه شده است.
جای خالی سلوچ، بعد از کلیدر، قویترین اثر دولت آبادی می باشد. این کتاب داستان سلوچ است مردی که رفتنش آغاز داستان است در این کتاب دولت آبادی آن چنان زیبا احساسات و مشکلات زندگی مرگان زن سلوچ را به تصویر می کشد که همتا ندارد.
مرگان زن روستايي روزي به هنگام برخاستن از خواب ، شوهرش سلوچ را نمي بيند. با نوعي حس پنهاني مي فهمد كه او را براي هميشه از دست داده است و جست وجويش بي ثمر مي ماند. اكنون او مي ماند و دو پسر به نام هاي عباس و ابراو و دختري به نام هاجر. ناسازگاري دو برادر با هم مخصوصا قماربازي و كارهاي خلاف عباس ، مشكلات خانواده را دو چندان مي كند. مرگان مجبور مي شود هاجر را در سن كودكي به مرد زن داري كه زنش را فلج ساخته ، شوهر بدهد. نگاه و مزاحمت هاي حريصانه برخي از مردان ده نيز يكي از گرفتاري هاي زندگي اوست . تا آخرين حد تلاش مي كند كه با كار سخت و توانفرسا سر و ته زندگي را به گونه يي به هم آورد. اما سعي و تلاش او نمي تواند چهره خشن زندگي را نرم سازد و در آخر مجبور مي شود با جا گذاشتن پسر بزرگ و دخترش هاجر، روستا را به دنبال ناكجاآباد و توهم زنده بودن شوهر ترك كند.

در بخشی از متن کتاب می خوانیم:

  • عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است، اما هست، هست، چون نیست.

عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟
نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست! پیدا نیست و حس می‌شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می‌دارد. می‌گریاند. می‌چزاند. می‌کوباند و می‌دواند. دیوانه به صحرا!...

  • اینکه باید تسلیم بود، که باید تسلیم شد، که ناچاری و باید خود را به مرگ بدهی نیز چیزی است که در همه لحظه ها به ذهن نمی آید. همیشه نمی آید! و غالبا وقتی چنین چیزی بر ذهن و چنین سخنی بر زبان می گذرد که خبری از خطر مرگ نیست. لبه گاه مرگ امان نمی دهد که به تسلیم بیندیشی‌. فرصتی در اختیار نداری‌. نه به تسلیم و نه به دفاع. در این دم تو توده ای از ذرات هستی که پیوسته و پر شتاب تمام می شوی. شاید بتوان گفت مثل آتش.
  • مرگان بی‌تفاوت می‌نمود٬ دنیا را بگذار آب ببرد٬وقتی تو در توفان گرفتار می‌آیی، چه خیالی که دکمه ی یقه‌ات را بسته باشی یا که نبسته باشی٬چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند. چه خیالی !؟؟تو در توفان گرفتار آمده‌ای، می‌خواهی که گلویت خشک نشود؟ تو در خود رسوا شده‌ای٬ حال که چنین است، گو باشد! چه اهمیتی؟ دیگران هر چه خواه، گو بگویند. چه خواهند گفت؟ هیچ. هیچ نمی‌توانند بگویند. ... رهایی از دیگران آسان است. رهایی از خود دشوار است. بسا ناممکن.
  • روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند. روز و شب دارد، روشنی دارد، تاریکی دارد، کم دارد، بیش دارد.

دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده، تمام میشود، بهار می آید.

  • گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده . شاید نخواهی هم .شاید هم بخواهی و ندانی .نتوانی که بدانی.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید