جمعه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۵ ۱۷:۱۳

همنوايی شبانه ی اركستر چوبها / رضا قاسمی

«همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها» رمانی از رضا قاسمی است. این رمان اولین بار توسط نشر کتاب در سال ۱۹۹۶ در آمریکا منتشر شد و بعدها در ایران انتشار یافت و برنده بهترین رمان اول سال ۱۳۸۰ جایزه هوشنگ گلشیری و بهترین رمان سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات شد.

داستان از دیدگاه اول شخص بیان می‌شود و حکایت یک روشنفکر ایرانی است که به فرانسه پناهنده شده و دراتاق زیر شیروانی ساختمانی در پاریس زندگی می‌کند که ساکنانش را چند فرانسوی و ایرانی تبعیدی تشکیل داده اند. نویسنده واقعیت و خیال را در این داستان به هم آمیخته و ساختاری مالیخولیایی ایجاد کرده است. بعضي قسمت ها زندگي پس از مرگ راوي و بعضي ماجراهاي زمان زندگي اوست و ارتباطش با ساير ساكنان آن طبقه كه هر كدام رفتار غريبي دارند .
راوي داستان يك نويسنده است كه قبلاً رماني نوشته و اكنون مي بيند رمان در حال تحقق يافتن است او تصميم مي گيرد با پاكنويس كردن رمان حادثه ها را عوض نمايد اما بين فدا كردن زندگي خود و اثر ادبيش ترديد دارد.....

چرا « همنوايي شبانه اركستر چوبها »؟
«همنوايي» و «اركستر» مراعات نظيري است كه با آمدن در يك عبارت، زندگي، مشاركت اجتماعي، همصدايي و پويندگي را تداعي مي كند. «شبانه» و «چوبها» دو واژه ديگر اين عبارت هستند كه بار مرگ را در خود دارند. چنانكه «شب» با خفتن و مرگ، غياب بار معنايي مشابهي دارند. «چوبها» نيز مرگ درخت، خشكيدن، غياب و عدم حضور را تداعي مي كند. نام رمان كه از چهار واحد معنايي تشكيل مي شود، كشمكش ميان مرگ ـ زندگي و نور ـ ظلمت را (ثنويت در دو زاويه ديد و در دو محور اصلي زمان و هويت) در خود دارد.

در بخش هایی از متن کتاب می خوانیم:

  • او می دانست که بهترین شیوه برای به دام آوردن زنان این است که هیچ شیوه ای به کار نبندد .
  • منظره ویرانی آدمها غم انگیزترین منظره دنیاست. ببینی کسی که مثل طاووس می رفته، حالا مرغ نحیفی است، پرش ریخته. ببینی کسی خود را ملکه ای می پنداشته و تو را بنده ی زرخرید، حالا منتظر گوشه چشمی است به او بکنی.
  • "این طور بارم آورده بودند که بترسم.... از همه چیز....از بزرگتر که مبادا بهش بر بخورد...از کوچکتر که مبادا دلش بشکند....از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد... از دشمن که مبادا بر آشوبد و به سراغم بیاید...راحتتان کنم، همه اش نصیحت بود، همه اش نهی، هیچ کس هم نگفت چکار باید کرد.... یکی هم که از دستش در رفت گفت: "ای که دستت میرسد کاری بکن – پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار" و بالاخره نگفت چه کار....!! این طور بود که هیچ چیز یاد نگرفتم از جمله مقاومت کردن را..... "
  • سعی کن چیزی را دوست بداری. فرقی هم نمی کند چه چیز: خدا، زن، موسیقی، حتی مشروب یا تریاک. ولی یک چیز را دوست بدار!
  • -راست است که آتش می خورند و نمی سوزند؟ برق به خودشان وصل می کنند و آسیب نمی بینند؟

-راست است .
- شما هم این کارها را می کنید؟
- من نمی توانم.
-چطور؟
- آنها با اعتقاد به من این کارها را می کنند. من با اعتقاد به چه کسی بکنم؟

  • هر آدمی کم و بیش رازهای کوچکی دارد که با خود به گور خواهد برد. رازهایی هم هست که می کوشیم تا آنجا که ممکن است از چشم دیگران پنهان بماند. مثلِ آدم شش انگشتی که دائم انگشت ششمش را پنهان می کند.
نام کتاب : هم‌نوایی شبانه ی ارکستر چوبها
نویسنده : رضا قاسمی
ناشر : نیلوفر
تاریخ انتشار : 1387
زمان آخرین ویرایش: یکشنبه, ۰۸ مرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۵۲

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید